العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
338
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
مىدهم آيا تو آن امامى هستى كه خدا اطاعت او را بر خلق خود واجب كرده باشد ؟ محمّد بن حنفيه گفت : اى ابو خالد ! تو مرا قسم بزرگى دادى . امام بر من و تو و هر مسلمانى پسر برادرم على ابن الحسين است . موقعى كه ابو خالد اين سخن را از محمّد بن حنفيه شنيد متوجه حضرت زين العابدين عليه السلام شد . اجازه گرفت و بحضور آن حضرت مشرف گرديد . امام سجاد به او فرمود : اى كنگر خوش آمدى . چرا قبل از اين نزد ما نمىآمدى ، مگر در بارهء ما چه چيزى براى تو هويدا شده است ؟ وقتى ابو خالد اين مقاله را از امام سجاد شنيد خداى را سجده كرد و گفت : سپاس مخصوص آن خدائى است كه مرا از دنيا نبرد تا اينكه امام خود را شناختم . زين العابدين عليه السلام به او فرمود : چگونه امام خود را شناختى ؟ گفت : زيرا شما مرا به آن نامى صدا زدى كه غير از مادرم كسى آن را نميدانست . و تو از امر من اطلاعى نداشتى . من يك عمر خادم محمّد بن حنفيه بودم و شك نداشتم كه وى امام است . تا اينكه او را قسم دادم و او مرا بسوى تو راهنمائى كرد و گفت : على بن الحسين بر من و تو و هر مسلمانى امام است . سپس ابو خالد در حالى برگشت كه به امامت حضرت سجاد قائل بود . گروهى از خوارج به محمّد بن حنفيه گفتند : چرا حضرت امير تو را بجنگهائى ميفرستد ، ولى حسن و حسين را نمىفرستد ؟ محمّد گفت : حسنين حكم دو چشم حضرت امير را دارند و من حكم دست راست او را دارم . لذا آن بزرگوار بوسيلهء دست راست خود از چشمان خويشتن دفاع مينمايد . ابن عباس ميگويد : در يكى از روزهاى جنگ صفين حضرت امير محمّد بن - حنفيه را خواست و به او فرمود : به ميمنهء لشكر دشمن حمله كن ! محمّد با ياران خود حمله كرد و ميمنهء لشكر معاويه را شكست داد و در حالى برگشت كه مجروح شده بود . محمّد به حضرت امير گفت :