العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

331

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

حجاج رسيد و حجاج او را تحت تعقيب قرار داد مدتى پنهان گرديد . وقتى حجاج به او دست يافت و تصميم گرفت گردنش را بزند ناگاه نامهء عبد الملك براى حجاج و اصل شد . حجاج مختار را زندانى كرد و براى عبد الملك نوشت : تو چگونه اين دشمن آشكار را نگاهدارى ميكنى ، در صورتى كه او گمان مىكند چندين هزار نفر از انصار بنى اميه را خواهد كشت ؟ عبد الملك در جواب حجاج نوشت : تو مردى هستى نادان . زيرا اگر آن موضوعى كه در بارهء مختار گفته شده است دروغ باشد پس بر ما لازم است حق او را براى حق آن كسى كه بما خدمت كرده رعايت كنيم . و اگر آن موضوع حق باشد پس بايد ما او را پرورش دهيم تا بر ما مسلط شود . همانطور كه فرعون موسى را پرورش داد موسى بر او مسلط شد . حجاج پس از اين جريان مختار را رها كرد و كار مختار همانطور شد كه شد و كشت آن افراديرا كه بايد بكشد . ياران حضرت على بن الحسين عليهما السلام به آن حضرت گفتند : آيا حضرت امير كه اين موضوع را در بارهء مختار فرموده است معلوم نكرده : مختار چه موقعى اين عمل را انجام ميدهد و چه افراديرا خواهد كشت ؟ حضرت سجاد فرمود : امير المؤمنين راست فرموده است . آيا مىخواهيد شما را از موقع اين عمل آگاه نمايم ؟ گفتند : آرى . فرمود : در فلان روز كه سه سال بعد خواهد آمد . در آن روز سر ابن زياد و سر شمر بن ذى الجوشن هنگامى نزد ما ميايند كه مشغول غذا خوردن خواهيم بود . هنگامى كه آن روز مذكور كه حضرت سجاد بياران خود خبر داده بود : مختار بنى اميه را خواهد كشت فرا رسيد حضرت سجاد با اصحاب خود سر سفره نشسته بودند . امام سجاد به اصحاب خود فرمود : دلشاد باشيد . زيرا شما مشغول خوردن غذا هستيد و سرهاى ستمكيشان بنى اميه از بدنشان جدا ميشوند . گفتند : در چه موضع ؟ فرمود : مختار آنان را فعلا سر ميبرد و به زودى دو سر به اين نام و نشان