العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

234

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

از جمله اينكه هر گاه بادها بر من ميوزيدند يك بوى مشك و عنبرى بدماغ من ميرسيد . وقتى بادها ساكن ميشدند ستارگانى را ميديدم كه از آسمان به زمين نزول و نظير آنها از زمين به آسمان صعود مينمايند . فقط من و اهل و عيالم در آنجا بوديم ، شخص ديگرى را نديديم تا از وى در بارهء آن منظره جويا شويم . هنگام غروب آفتاب يك شبرى از طرف قبله مىآمد و من پشت به او كرده متوجه منزل خود ميشدم . موقعى كه صبح ميشد و آفتاب طلوع ميكرد و من از منزل خارج ميشدم ميديدم آن شير بسوى قبله ميرود . با خودم ميگفتم : اين افرادى كه كشته شدند از خوارج بودند و به عبيد اللَّه بن زياد خروج كردند و ابن زياد دستور قتل ايشان را صادر نموده بود . پس چرا معجزاتى را از اين كشتگان مىبينم كه از ديگران نمىبينم ! به خدا قسم بايد امشب را بيدار باشم تا بنگرم آيا اين شير از اين بدنها مىخورد يا نه ؟ وقتى آفتاب غروب كرد ديدم آن شير آمد . موقعى كه متوجه آن شير شدم ديدم فوق العاده خوفناك است ، لذا بدنم از ديدن وى دچار لرزه شد . اين طور فكر كردم : اگر منظور اين شير خوردن گوشت بنى آدم باشد پس بايد بسراغ من بيايد . من در همين فكر بودم كه ديدم آن شير در ميان كشتگان رفت و روى جسدى كه نظير آفتاب بود ايستاد و خود را روى آن انداخت . من با خودم ميگفتم : از گوشت آن بدن مىخورد ؟ ولى ديدم صورت خود را به خون آن جسد رنگين مىكند و همهمه مينمايد و با خود سخن ميگويد . من گفتم : اللَّه اكبر ! ؟ اين چه منظرهء تعجب آورى است . من همچنان مواظب آن شير بودم تا اينكه تاريكى شب جهان را فرا گرفت ديدم شمع و چراغ‌هائى آويزان بود كه گويا : زمين را پر كرده باشند . سپس صداى گريه و ناله و لطمه‌هاى جانگدازى شنيدم و بدنبال آنها رفتم . ناگاه ديدم آن ناله و گريه‌ها از زير زمين است ، شنيدم شخصى ميگفت :