العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

235

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

وا حسيناه ! وا اماماه ! پوست بدن من دچار لرزه شد و نزديك آن شخص گريان رفتم و او را به حق خدا و رسول قسم دادم و گفتم : تو كيستى ؟ گفت : ما زنان جنيان هستيم . گفتم : براى چه گريانيد ! ؟ گفتند : ما هر روز و شب براى حسين كه شهيد شده و تشنه بود عزادارى مىكنيم . گفتم : همين حسينى كه اين شير نزد جسدش مىنشينيد ؟ گفتند : آرى . آيا اين شير را ميشناسى ؟ گفتم : نه گفتند : اين شير پدرش على بن ابى طالب است . من در حالى مراجعت نمودم كه اشگهايى بصورتم ميچكيد . 37 - نقل شده : سكينه دختر امام حسين عليه السلام فرمود : اى يزيد ! من شب گذشته خوابى ديده‌ام كه اگر گوش كنى براى تو بگويم . يزيد گفت : چه خوابى ؟ فرمود : در آن حينى كه من بيدار بودم و از گريه خسته شده بودم نماز خواندم و دعاء كردم . هنگامى كه چشمم بخواب رفت ديدم درهاى آسمان باز شده‌اند و نورى از آسمان به طرف زمين ساطع شده . بعدا خادم‌هائى از خادم‌هاى بهشت بنظرم رسيد . سپس باغى را ديدم كه سبز بود و قصرى در آن باغ وجود داشت . ناگاه ديدم پنج نفر از مردان بزرگ داخل شدند و يك خادم نزد ايشان بود . من به آن خادم گفتم : اين قصر از كيست ؟ گفت : اين قصر از پدرت حسين مىباشد كه خدا در عوض آن صبرى كه كرد به او عطا فرموده است . گفتم : اين مردان بزرگ كيانند ؟ گفت : آن شخص اول : حضرت آدم ابو البشر است . دوم : نوح نبى اللَّه مىباشد سوم : ابراهيم خليل الرحمن چهارم : موسى كليم اللَّه . گفتم : آن شخص پنجمى كه مىبينم محاسن خود را بدست گرفته و گريان و حزين مىباشد كيست ؟ گفت : اى سكينه ! آيا او را نمىشناسى ؟ گفتم : نه ، گفت : اين جدت پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله است ، گفتم : ايشان بكجا ميروند ؟ گفت : نزد پدرت حسين . گفتم : به خدا قسم الساعه