العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

233

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

مىكند ولى ندانست كه او دختر خودش مىباشد . لذا از او جويا شد : من دختر عليلى در اين باغ داشتم كه قادر بر حركت نبود آن دختر گفت : به خدا قسم من همان دختر هستم ! وقتى وى اين سخن را شنيد افتاد و غش كرد . هنگامى كه به هوش آمد و برخاست دخترش او را نزديك آن پرنده آورد . يهودى ديد آن پرنده بر فراز آن درخت با قلبى حزين و دلى سوخته به علت مصيبت و شهادت حسين عليه السلام ناله و ندبه مىكند . يهودى به آن پرنده گفت : تو را به حق آن كسى كه تو را آفريده قسم مىدهم با من بقدرت خدا سخن بگوئى ! ناگاه آن پرنده با حالت گريه گفت : من موقع ظهر با گروهى از پرندگان بر فراز بعضى از اشجار بوديم . ناگاه ديدم پرنده‌اى بر ما وارد شد و گفت : اى پرندگان آيا جا دارد : شما از نعمتهاى خدا بخوريد و حسين در زمين كربلا با شدت گرما لب تشنه روى خاكهاى داغ افتاده باشد ؟ سر مقدسش بريده و بر فراز نيزه و زنانش اسير و لباسشان بتاراج رفته باشد ! هنگامى كه پرندگان اين مقالهء را شنيدند بسوى كربلاء پرواز كردند و ما امام حسين را ديديم كه در آن وادى افتاده است . آب غسل آن حضرت خون بدنش و كفنش آن ريگهائى بود كه باد روى جنازه‌اش ريخته بود ! ما روى جسد شريفش افتاديم و شروع بنوحه و زارى نموديم . بدنهاى خود را به خون شريف حسين رنگين كرديم . سپس هر يك به طرفى پرواز نموديم و من در اين مكان آمده‌ام . موقعى كه آن يهودى اين مقاله را شنيد تعجب كرد و گفت : اگر حسين نزد خدا مقام عالى نميداشت خون مقدسش شفاى هر دردى نميبود . سپس آن يهودى و دخترش با تعداد پانصد نفر از خويشاوندانش بدين اسلام مشرف شدند . از شخص اسدى نقل شده كه گفت : هنگامى كه لشكر بنى اميه از كربلا رفتند من در كنار نهر علقمه مشغول زراعت بودم . من عجائب و غرائبى ديدم كه جز مختصرى از آنها را نميتوانم نقل نمايم .