العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

232

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

اهل مدينه ناله و ندبهء آن پرندگان را شنيدند و آن خونهائى را كه از پر و بال آنها ميچكيد ديدند . اما نميدانستند چه خبر است تا اينكه مدتى از اين جريان گذشت و خبر شهادت امام حسين عليه السلام آمد دريافتند كه آن پرنده پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله را از قتل حضرت ابى عبد اللَّه عليه السلام آگاه ميكرده است ! نقل شده : در آن روزى كه آن مرغ وارد مدينه شد يك يهودى در مدينه بود . او داراى يك دختر بود كه : كور ، زمين گير ، كر ، شل و بدنش دچار مرض : جذام يعنى خوره بود . آن پرنده آمد و در حالى كه خون از پر و بالش ميچكيد بر فراز درختى نشست و آن شب را همچنان تا صبح گريان بود . آن يهودى دختر مريضهء خود را خارج از مدينه در ميان همان باغى برده بود كه آن پرنده جاى گرفته بود . از قضا آن يهودى در مدينه كارى داشت و بدنبال كار خود رفت . وى نتوانست آن شب بسراغ دختر عليل خود برود . وقتى آن دختر متوجه شد كه پدرش نيامده بخواب نرفت . زيرا پدرش برايش سخن ميگفت تا خوابش ميرفت . وقتى آن دختر در هنگام سحر گريه و نالهء آن مرغ را شنيد خود را همچنان روى زمين مىكشيد تا آمد زير آن درختى كه آن پرنده بر فراز آن بود آن دختر همچنان با آن پرنده هم آه و ناله شد . در همان حالى كه آن دختر ناله ميكرد يك قطره از خون امام حسين كه به پر و بال آن پرنده بود بچشمش چكيد و چشمش شفا يافت ! سپس قطرهء ديگرى به چشم ديگرش چكيد و آن نيز شفا گرفت : بعدا وقتى يك قطره بدستهايش چكيد شفا يافتند ! بعد از آن يك قطره به پاهايش چكيد آنها نيز شفا گرفتند ، سپس هر قطره خونى كه به بدن آن دختر ميچكيد آن را به بدن خود ميماليد تا اينكه كليهء بدنش از بركت خون مقدس امام حسين عليه السلام شفا يافت . هنگامى كه صبح شد و پدر آن دختر در آن باغ رفت دخترى را ديد كه گردش