العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
223
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
است . من از خوردن غذا خوددارى نمودم ، چون كه خوردن آن برايم گوارا نبود . سپس راهبى از آن دير متوجه ما شد و نورى را ديد كه از بالاى آن سر مبارك ساطع است . باز توجهى نمود و لشكرى را ديد و بپاسبانان گفت : شما از كجا ميائيد ؟ گفتند : از عراق ، ما با حسين محاربه كرديم . راهب گفت : آن حسينى كه پسر فاطمه دختر پيغمبر شما و پسر پسر عموى پيامبر شما بود ؟ گفتند : آرى . راهب گفت : نابود شويد ! به خدا قسم اگر عيسى ابن مريم پسرى مىداشت ما او را در ميان چشمان خود جاى ميداديم ، ولى من بشما يك حاجتى دارم . گفتند : چه حاجتى ؟ گفت : به رئيس خود بگوئيد : من مبلغ ده هزار ( 000 / 10 ) درهم دارم كه از پدرانم بعنوان ارث به من رسيده است . وى اين مبلغ را از من بگيرد و اين سر مقدس را تا هنگام كوچ كردن نزد من بگذارد وقتى خواست حركت كند من اين سر را مسترد خواهم كرد . موقعى كه آنان اين موضوع را به ابن سعد گفتند « 1 » گفت : مانعى ندارد ، پولها را از او بگيريد و سر حسين را تا وقت حركت نزد او بگذاريد . آنان نزد راهب آمدند و به وى گفتند : آن پول را بياور تا ما سر حسين را به تو تحويل دهيم . آن راهب دو عدد انبان آورد كه هر كدام حاوى پنج هزار درهم بودند ابن سعد تحويلدار خود را خواست تا آن پولها را شماره كرد و تحويل گرفت ، سپس آنها را به صندوقدار خود سپرد و دستور داد تا سر مقدس حسين را به آن راهب دادند . راهب آن سر مبارك را گرفت ، آن را شستشو داد و نظيف كرد ، سپس آن سر را با مشك و كافورى كه نزد خود داشت معطر نمود و در ميان حرير جاى داد و در كنار خود نهاد . آن راهب همچنان مشغول نوحه و گريه بود تا اينكه آن سر را از او مطالبه كردند . راهب گفت : اى سر مقدس ! به خدا قسم من مالك بيشتر از خودم
--> ( 1 ) بعضى از فضلاء فرمودهاند : ابن سعد در آن موقع با آن گروه نبوده است - مترجم