العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
181
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
ميدادى صدا به وا ويلا بلند ميكردى . ( آيا جا دارد : ) سر پدر من حسين كه پسر فاطمه و على مىباشد بر فراز دروازهء شهر شما نصب شود ، در صورتى كه او در ميان شما امانتى است از پيامبر اسلام ! ؟ اى يزيد مژده باد تو را به رسوائى و پشيمانى در روز قيامت كه مردم عموما اجتماع خواهند كرد . شيخ مفيد مينويسد : سپس يزيد زنان و كودكان امام حسين عليه السلام را خواست و آنان در مقابل يزيد نشستند وقتى چشم يزيد به آن هيئت و منظرهء ناپسند افتاد گفت : خدا پسر مرجانه را زشت كند . اگر بين شما و ابن مرجانه قرابت و خويشاوندى بود اين عمل را با شما انجام نميداد و شما را به اين كيفيت نميفرستاد . فاطمه دختر امام حسين عليه السلام ميفرمايد : هنگامى كه ما نزد يزيد نشستيم قلب او بما رقت نمود . مردى از اهل شام كه چهرهء سرخى داشت برخاست و به يزيد گفت : يا امير المؤمنين ! اين دختر را به من ببخش . منظور آن مرد من بودم . من كه دخترى زيبا و خوش صورت بودم به خود لرزيدم و گمان كردم : اين موضوع براى زنان جائز است لذا دامن لباسهاى عمهام زينب را گرفتم . ولى عمهام ميدانست كه اين موضوع امكان پذير نبود . بنا بروايت سيد بن طاوس من به عمهام گفتم : اوتمت ، ثم استخدمت ؟ يعنى من كه يتيم شدهام آيا جا دارد كه مستخدم هم باشم ! ؟ عمهام به آن مرد شامى فرمود : به خدا قسم كه دروغ گفتى . قسم به خدا اگر تو بميرى اين پيشنهاد براى تو و يزيد ممكن نخواهد شد . يزيد در غضب شد و به حضرت زينب گفت : به خدا قسم كه دروغ گفتى ، من اين حق را دارم ، اگر بخواهم ميتوانم اين كار را انجام دهم . زينب قهرمان در جوابش فرمود : ابدا ! به خدا قسم كه خدا اين اختيار را به تو نداده است مگر اينكه از ملت و دين ما خارج شوى و دين ديگرى را برگزينى . يزيد از شدت غضب از جاى برجست و گفت : آيا تو در مقابل من يك چنين سخنى را مىگوئى ؟ جز اين نيست كه پدرت و برادرت از دين خارج شدند .