السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
508
سيره معصومان ( فارسي )
پروردگار ! مسلمانى با قرآنى كه مولاى آنها به وى داده بود ، به نزد ايشان درآمد . او ، آنان را به عدل و ايمان فرا خواند و بدون هيچ بيم و ترس ، كتاب خدا را تلاوت مىكرد . آنگاه تيزى شمشيرهاى خود را از خون او رنگين كردند در حالى كه مادر ايشان ( عايشه ) نظارهگر كردار آنان بود . و آنان را به گمراهى و ستم فرمان مىداد و جلوى آنها را نمىگرفت . در اين هنگام على ( ع ) به فرزندش محمد دستور داد كه با رايت حمله كند . محمد حمله برد و سپاهيان نيز با او تاختن آغاز كردند و در هر دو گروه كشتههاى بسيارى بر جاى ماند و جنگ اوج گرفت . طبرى در تاريخ خود اين ماجرا را اندكى متفاوت با آنچه نقل كرديم ، آورده است . وى مىنويسد : على ( ع ) مصحفى گرفت و در ميان يارانش چرخ زد و پرسيد : چه كسى اين قرآن را مىگيرد تا آنان را به آيات آن فرا خواند و كشته شود ؟ جوانى كوفى ، كه قبايى سپيد و پنبه دوزى در برداشت و نامش مسلم بن عبد اللّه بود ، برخاست و گفت : من . على ( ع ) از او روى گردانيد و سخن خود را براى بار دوم تكرار كرد . همان جوان باز بر پاى خاست و گفت : من . اما على ( ع ) اين بار هم از وى روى گردانيد و براى بار سوم گفتار خود را تكرار كرد و جوان مجددا پاسخ داد : من . پس على ( ع ) قرآن را به او داد . جوان به دعوت مخالفان پرداخت . پس دست راست او را قطع كردند . چون قرآن را به دست چپ گرفت و آنها را به قرآن فرا خواند اما دست چپ او را نيز قطع كردند . جوان قرآن را به سينهاش گرفت و بنا به روايتى آن را به دندانش گرفت و خون بر قباى او جارى بود . سپس كشته شد . اين جوان نخستين كسى بود كه در پيش روى على ( ع ) و عايشه به شهادت رسيد . آنگاه على ( ع ) گفت : « اكنون جنگ با ايشان رواست » . ما در اين جوان در مرثيهاى كه در سوگ فرزندش سرود ، چنين گفت : خداوندا ! مسلمانى ايشان را دعوت كرد و بدون آنكه از آنان بترسد كتاب خدا را برايشان تلاوت كرد / پس او را به خون نشاندند و ريشهايشان به خونآلوده شد . در روايت ديگرى از طبرى آمده است : خداوندا ! مسلمانى نزد ايشان بيامد . وقتى آنها را دعوت مىكرد خود را به مرگ تسليم كرده بود . او آنها را به كتاب خدا مىخواند و از ايشان نمىترسيد . پس او را به خونآلوده كردند ، چون به نزد ايشان رفت . و مادر ايشان ( عايشه ) ايستاده بود و آنان را مىديد . آنان بر عجز و ناتوانى توطئه كردند و مادر ايشان آنها را بازنداشت .