السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
509
سيره معصومان ( فارسي )
مردم در كار جنگ شدند . عايشه بر شترى به نام عسكر كه يعلى بن منيه آن را در مكه به دويست دينار خريدارى كرده بود ، سوار بود . آنان كجاوهء عايشه را با رفرف پوشانيده و بر آن پوست پلنگ كرده و بر روى آن زرههاى آهنين قرار داده بودند . شتر بمثابه لواى اهل بصره بود و به جز همين شتر ، آنان لوايى ديگر حمل نمىكردند . عايشه به سخنرانى ايستاد و مردم جنگافزارهاى خود را براى نبرد به دست گرفته بودند . عايشه گفت : اما بعد ، ما به سه كار عثمان اعتراض داشتيم . تازيانه زدن او ، دادن امارت به جوانان و نزديك داشتن خويشانش . بدانيد كه شما از او كارى خواستيد و او آن را روا كرد و چون او را همچون لباسى آلوده پاك كرديد ، بر او تجاوز كرديد و خون حرام او را جارى كرديد . به خداى سوگند ! عثمان از شما خوددارتر و پرهيزگارتر بود . كعب بن سور قاضى بصره ، افسار شتر را گرفته بود و چنين رجز مىخواند : اى مادر ما عايشه ، بيم مدار كه هر يك از فرزندان تو پهلوان جنگجويى است . پسر عفان از تو استمداد مىجست . پس از كعب بن سور استمداد بجوى كه بردارندهء پوششهاست . خشنود باش به يارى سرور اطاعت شده و در ميان آنان ازديها ارجمندترين خصالهاست او مصحف عايشه را گفت و به ميان دو گروه رفت و آنان را دربارهء خونهايشان به خدا سوگند داد . پس او را به يك تير زدند و كشتند . ابن كعب در زمان جاهليت بر آيين مسيحيت بود . وى نخستين كس از اهالى بصره و كوفه بود كه در برابر چشمان عايشه كشته شد . مردم تا ابتداى روز و يا بنابر قولى تا هنگام ظهر جنگيدند . سپس سپاهيان عايشه گريختند . طبرى گويد : محمد بن حنفيه دست مردى از قبيلهء ازد را به شمشير زد . مرد دستش را قطع كرد و ندا داد : اى ازديان بگريزيد . شمار كشتگان ازد فزونى يافت . پس بانگ دادند كه ما نيز بر دين على بن أبي طالب هستيم . فراريان به سمت بصره گريختند و چون سپاهيان على ( ع ) را ديدند كه به دور شتر حلقه زدهاند ، بار ديگر به جنگ بازگشتند . جنگ در ابتداى روز با طلحه و زبير بود و در ميانهء روز با عايشه كه در آن هنگام اكثر سپاهيان او از قبايل ضبّه و ازد بودند . كشته شدن طلحه اما طلحه بر اثر تيرى نامعلوم ، كه پرتاب كنندهء آن در هنگام فرار سپاهيان مشخص نشد ، به قتل رسيد . پاى طلحه به سبب اين تير بر اسبش دوخته شد . در روايتى ديگر آمده است : پس زانوى او به زين پيوند خورد و او فرياد مىكرد : « اى بندگان خدا به سوى من آييد . صبر كنيد » . پس قعقاع بن عمرو به او گفت : اى ابو محمد زخمى شدهاى و به عوض پرداختن به مقصودى كه براى آن آمده بودى ، سرگرم كارى ديگر هستى . پس به خانهاى برو . طلحه به