السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

492

سيره معصومان ( فارسي )

عايشه گفت : عثمان را زندانى كنيد . مجاشع بن مسعود به آنان گفت : عثمان را بزنيد و محاسن و ابروها و مژگانش را بكنيد . پس بر او چهل تازيانه زدند و محاسن و ابرو و مژگانش را كندند و به زندانش افكندند و خود به قصر وارد شدند و نگهبانانى را كه در خدمت عثمان بودند بيرون راندند . زيرا در هر شبانه روز چهل تن نگهبانى عثمان را به عهده داشتند . طبرى گويد : وقتى عايشه به بصره قدم نهاد ، به زيد بن صوحان در كوفه ، نامه‌اى نگاشت به اين عنوان : از ام المؤمنين و محبوب رسول خدا ( ص ) به پسر پاكش زيد بن صوحان . اما بعد ، چون نامهء من به دست تو رسيد حركت كن و ما را در رسيدن به مقصود يارى ده و اگر چنين نكردى مردم را از يارى على ( ع ) بازدار . زيد بن صوحان در پاسخ عايشه چنين نوشت : از زيد بن صوحان به عايشه ، اما بعد ، بدان كه من پسر پاك تو هستم به شرطى كه تو از اين كار دست شسته به خانه‌ات بازگردى . در غير اين صورت من نخستين كسى هستم كه با تو مىجنگد . زيد بن صوحان گفت : خداوند بر مادر مؤمنان رحمت آرد ! به او گفته شده كه در خانه‌اش بنشيند و به ما گفته‌اند كه به جنگ برويم . اما او آنچه را خود بدان امر شده وانهاده و ما را بدان امر مىكند و از خود آنچه را مىخواهد به ما دستور مىدهد و از آنچه خود مىخواهد بازمىدارد . دربارهء گرفتن عثمان بن حنيف قول ديگرى نيز گفته شده است . بدين ترتيب كه وقتى عايشه و همراهانش به بصره درآمدند ، عثمان به آنها گفت : چرا مىخواهيد از يار خود على ( ع ) انتقام بگيريد ؟ گفتند : ما او را شايستهء خلافت نمىدانيم و كرد آنچه كرد . عثمان گفت : على ( ع ) به من فرمان ( ولايت بر بصره را ) داده است پس من نامه‌اى به او مىنويسم و وى را از انگيزهء آمدن شما آگاه مىكنم . اما بدين شرط كه من با مردم نماز بگزارم تا زمانى كه پاسخ على ( ع ) برسد . ياران عايشه درنگ كردند و عثمان نامه‌اى به على ( ع ) نوشت . دو يا سه روز نگذشته بود كه در ناحيهء مدينه الرزق بر سر عثمان ريخته او را گرفتند . آنها قصد داشتند عثمان را بكشند اما از خشم انصار ترسيدند . پس از گرفتن عثمان ، بيت المال و نگهبانى به دست طلحه و زبير افتاد . آنان عبد الرحمن بن ابو بكر را بر بيت المال گماشتند و مردم بصره با آنان هم سخن شدند و مخالفان هم مخفى شدند . طلحه و زبير براى سخنرانى برخاستند و گفتند : اى مردم بصره ! روى به ميدان جنگ آوريد . ما قصد داشتيم امير المؤمنين عثمان را سرزنش كنيم ، اما سبكسران بر برد باران چيره شدند و عثمان را از پاى در آوردند . مردم به طلحه گفتند : اى ابا محمد ! در نامه‌هايى كه تو به ما مىنوشتى چيزهايى غير از اين سخن بود ! زبير گفت : آيا از جانب من نامه‌اى دربارهء كار عثمان به دست شما رسيد ؟ آن‌گاه دربارهء قتل عثمان سخن گفت و عيب على ( ع ) را مطرح كرد . مردى از عبد القيس بپاخاست و گفت :