السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

82

سيره معصومان ( فارسي )

اقام ثلاثا ثم زمت قلائص * قلائص يفرين الحصى اينما يفرى « 179 » آنگاه پيغمبر و همراهانش ، بلدى از بنى الدئل را به عنوان راهنما اجير كردند . نام اين مرد عبد اللّه بن اريقط ليثى بود . او بر آيين كفر بود اما محمد او را امان داد . چون سه شب سپرى شد ، راهنما شتران آنها و شتر خود را بياورد . اسماء دختر ابو بكر نيز خدمت پيغمبر و پدرش آمد و سفرهء غذايى براى آنها آورده اما فراموش كرده بود بندى بر آن ببندد لذا چادر كمرى خود را ( كه اعراب بدان نطاق گويند ) باز كرد و به هم پيچيد و آن را به شكل بند درآورد و سفره را به وسيلهء آن به ترك شتر بست . از همين رو او را « ذات النطاق » ناميدند . برخى نيز گويند : اسماء چادر خود را به دونيم كرد ، نيمى را به صورت طناب درآورد و سفره را بدان بر شتر بست و نيم ديگر را باز به كمر خويش پيچيد و از همين رو او را « ذات النطاقين » خواندند . پيغمبر ( ص ) و ابو بكر و نيز عامر بن فهيره غلام ابو بكر كه از پس او مىآمد ، به راه افتادند . راهنما آنان را از راه سواحل برد . قريش صد شتر به عنوان جايزه براى كسى تعيين كردند كه پيغمبر را به آنان تسليم كند ، و به مردم سواحل پيغام دادند هر كس محمد را بكشد و يا اسير كند يك صد شتر مىگيرد . پيغمبر ( ص ) و همراهانش به خيمه‌هاى ام معبد خزاعيه برخوردند . نام اين زن عاتكه بود و خانه‌اش در قديد بود . مهاجران از وى خرما و يا گوشت خواستند اما آن زن چيزى نداشت . آنها گرسنه و خسته بودند . زن گفت : به خدا قسم اگر چيزى نزد ما بود از ميهمان‌نوازى دريغ نمىكردم . ناگاه چشم حضرت محمد ( ص ) به گوسفندى در گوشهء چادر افتاد و پرسيد : ام معبد ! اين گوسفند چيست ؟ زن پاسخ داد : اين گوسفندى است كه به علت لاغرى از ساير گوسفندان بازمانده است . پيغمبر ( ص ) پرسيد : آيا شير دارد ؟ زن گفت : اين بينواتر از اينهاست . پيامبر فرمود : آيا اجازه مىدهى آن را بدوشم ؟ زن گفت : پدر و مادرم به فدايت اگر در او شيرى ديدى بدوش . پيغمبر گوسفند را خواست و بر پستان او دست كشيد و نام خدا را برد و گفت : خدايا براى اين زن در گوسفندش بركت قرار ده . ناگهان شير از پستان گوسفند سرازير شد . آن حضرت ظرفى بزرگ طلبيد و در آن شير ريخت و به آن زن و يارانش نوشانيد و خود نيز آخر از همه نوشيد و فرمود : ساقى قوم ، آخرين كسى است كه مىنوشد . آنگاه براى بار دوم شير دوشيد تا ظرف پر از شير شد . و سپس گوسفند را نزد آن زن رها كرده از آنجا كوچ كردند ، هنوز اندكى سپرى نشده بود كه همسر آن زن ، ابو معبد كه گفته‌اند نامش اكثم و بنابر قولى خنيس و بنابر قول ديگر عبد اللّه بود ، با گله‌اى از گوسفندان لاغر ، از راه رسيد . او همين كه شير را ديد در شگفت شد و پرسيد : در اين خانه گوسفندى شيرده نبوده پس اين شير از كجا آمده است ؟ ! زن گفت : نه به خدا جز آن كه مردى مبارك نزد ما آمد و چنين و چنان گفت . ابو معبد گفت : اين همان كسى است كه قريش در جستجوى اوست .

--> ( 179 ) او سه روز در غار ماند و سپس با شتران راهى شد ، شترانى كه هركجا آن حضرت مىرفت آنها نيز راه مىپيمودند .