السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
32
سيره معصومان ( فارسي )
پس پيامبر ( ص ) در حالى كه دلش مىلرزيد ، بازگشت تا بر خديجه وارد شد و آنگاه فرمود : مرا بپيچيد . پس پيچيدندش تا ترس از او رفت پس پرسيد : اى خديجه ! مرا چه مىشود ؟ خديجه نيز ماجرا را براى وى بازگفت . پيامبر فرمود : من بر خود مىترسم . خديجه گفت : هرگز ، شاد باش . به خدا سوگند كه خداوند هرگز تو را خوار نخواهد كرد . تو همواره صله رحم به جاى مىآورى و راست مىگويى و مشكلات را تحمل مىكنى و ضعيف را ميهمان مىكنى و در پيشامدها يار هستى . واحدى در اسباب النزول به سند خود از عكرمه و حسن ، روايت كرده است كه اولين چيزى كه نازل شد ، سورهء « علق » بود . سپس وى به سند خود از جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كرده است كه از وى سؤال شد كدامين سورهء قرآن پيش از همه نازل شد ؟ گفت : سورهء « مدثر يا اقْرَأْ بِاسْم رَبِّك . » پس گفت : رسول خدا ( ص ) به وى فرمود : « يك ماه در حراء مجاور بودم . سپس وحى نازل شد . پس به صحرا آمدم پس به من ندا شد . به روبهرو و پشت و راست و چپم نگريستم سپس به آسمان نگاه كردم او - يعنى جبرئيل - در آسمان بود . پس لرزشى مرا گرفت . نزد خديجه آمدم و به آنان دستور دادم كه مرا بپوشانند به من آب ريختند سپس خداوند « يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُم فَأَنْذِرْ » را بر من نازل فرمود . » آنگاه واحدى با حديثى از جابر از پيامبر ميان اين دو روايت را جمع كرده است . در اين حديث آمده : « در حالى كه راه مىرفتم ناگهان فرشتهاى را كه در حراء نزد من آمده بود ، ديدم او در ميان آسمان و زمين بر تختى نشسته بود . از وى ترسيدم و ناليدم و گفتم مرا بپيچيد مرا بپيچيد . مرا بپوشانيد . پس خداوند « أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ » را نازل كرد . » طبرسى در مجمع البيان پس از نقل اين حديث گويد : « اين حديث صحيح نيست زيرا خداوند تعالى جز با براهين درخشان و نشانههاى آشكار كه دلالت مىكنند آن چه به دو وحى مىشود از جانب خداوند تعالى است ، به رسول خود وحى نمىكند . بنا بر اين او به چيزى جز اين دلايل و براهين آشكار نيازمند نبوده و نترسيده است . » و گفته شده است كه او رواندازى كوچك به خود پيچيد تا بخوابد كه اين سوره ( مدثر ) نازل شد . و گفته شده است نخستين سورهاى كه نازل شد ، سورهء « فاتحه » بود . در مجمع البيان آمده است كه : « حاكم به سند خود روايت كرده است كه رسول خدا ( ص ) هنگامى كه با خديجه خلوت كرد ، گفت : ندايى شنيدم . خديجه گفت : خداوند با تو جز به خوبى رفتار نمىكند . به خدا سوگند تو امانت را ادا مىكنى و صلهء رحم به جا مىآورى و راست مىگويى . خديجه گفت : ما نزد ورقة بن نوفل بن اسد بن عبد العزى ( پسر عموى خديجه ) كه اهل علم بود رفتيم ، رسول خدا ( ص ) آن چه را كه ديده بود به وى بازگفت . ورقه به وى گفت : چنان چه آن فرشته نزد تو آمد ، استوار باش تا بشنوى چه مىگويد . سپس نزد من بيا و ماجرا را بازگو . پس چون پيامبر خلوت كرد فرشته او را ندا داد كه « اى محمد بگو بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه رب العالمين » تا رسيد به وَ لَا الضَّالِّين » و « بگو لا إله الا اللّه . » پس پيامبر به نزد ورقه آمد و او را از آن چه روى داده بود خبر