السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

276

سيره معصومان ( فارسي )

نمىتوانست درست بايستد آنگاه دست على بن ابى طالب و فضل بن عباس را گرفت و بر آنها تكيه كرد . پاهايش از ضعف روى زمين كشيده مىشد . همين كه پيغمبر ( ص ) به مسجد رسيد ، ابو بكر را ديد كه به سوى محراب پيشى گرفته است لذا با دستش به او اشاره كرد كه عقب‌تر از وى بايستد و خود آن حضرت در جايگاه ابو بكر ايستاد و تكبير گفت و نمازى را كه ابو بكر شروع كرده بود ، از نو خواند و به نمازى كه ابو بكر خوانده بود ، اعتنايى نكرد . نگارنده : ما را با نظر اين مورخان ، كه در عقيده و نقل ( روايت ) با يكديگر اختلاف دارند ، چه‌كار ؟ برخى از آنها روايت مىكنند كه آن حضرت شخص خاصى را مأمور اين كار نكرده است و بعضى ديگر مىگويند : پيامبر ( ص ) در آغاز كسى را معين نفرمود اما بعدا وقتى شنيد عمر تكبير نماز را سر داده ، ابو بكر را فرستاد و مردم دو بار نماز صبح خواندند . پاره‌اى ديگر از مورخان مىنويسند پيامبر ( ص ) از همان آغاز ابو بكر را مأمور اين كار كرد . ما را با اين اخبار متناقض چه‌كار ؟ اما اين نكته را شايان ذكر مىدانيم كه تمام اين اخبار در اين مسأله متفقند كه رسول خدا ( ص ) در حالت سخت بيمارى و ضعف به سمت مسجد حركت كرد . در حالى كه نمىتوانست روى پاى خود بايستد يا قدم از قدم بردارد و پاهايش روى زمين كشيده مىشد و نشسته نماز گزارد . اگر پيامبر ( ص ) با اين اعمال مىخواست ابو بكر را تأييد كند ، او را براى نماز تعيين كرده و مردم هم پشت او به نماز ايستاده بودند و اگر بيرون نمىآمد او را بيشتر تأييد كرده بود چون با آمدن آن حضرت به مسجد ، اين شبهه ايجاد مىشد كه شايد پيامبر ( ص ) از پيشنمازى ابو بكر راضى نيست . اقتداى مردم به ابو بكر و اقتداى او به پيامبر ( ص ) ، موجب آن است كه شخصى در آن واحد هم امام باشد و هم مأموم و اين امر در شرع جايز نيست . وانگهى چرا پيامبر ( ص ) نگذاشت كه امامت نماز تا به آخر با ابو بكر باشد ؟ ! شيخ مفيد گويد : چون پيامبر ( ص ) سلام نماز را داد به سوى خانه‌اش رفت و ابو بكر و عمرو و گروهى از مسلمانان حاضر در مسجد را فرا خواند و سپس فرمود : مگر به شما نگفته بودم كه سپاه اسامه را روانه كنيد ؟ گفتند : چرا ، رسول خدا فرمود : پس چطور اجراى فرمان مرا به تأخير انداختيد ؟ ابو بكر گفت : من رفته بودم اما بازگشتم تا با شما تجديد ديدار كنم . عمر هم گفت : رسول خدا ! من نرفته بودم چون دوست نداشتم از شما تقاضاى مركوب بكنم . پيامبر ( ص ) فرمود : سپاه اسامه را روانه كنيد . او اين عبارت را سه بار بر زبان آورد و آنگاه از شدت دردى كه بر حضرتش عارض شده بود و همچنين از شدت اندوه ، بيهوش شد . مدتى در اين حالت گذشت . مسلمانان گريه سر دادند و فغان از همسران و فرزندان و زنان مسلمين و تمام كسانى كه حضور داشتند ، برخاست . رسول خدا ( ص ) به هوش آمد و به آنها نگريست و سپس فرمود : دوات و كتف ( استخوان شانهء شتر ) تا