السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

246

سيره معصومان ( فارسي )

را پاره كرد . كعب از اين ضربت چنان فريادى كشيد كه در تمام كوشكهاى يهوديان ناگهان آتش افروخته شد . سپس سر كعب را بريدند و با خود بردند . همچنين گفته‌اند كه يكى از اين عده نيزه‌اى در خاصرهء او فرو كرد و محمد بن مسلمه با شمشير ضربتى بر او زد و او را كشتند . چون كعب فرياد زد ، همسرش بانگ سر داد و دو بار گفت : اى آل قريظه و نضير ! يهوديان بيرون آمدند و از بيراهه به دنبال آن عده رفتند ولى نتوانستند آنها را بگيرند . يهوديان بيم زده شدند ، آنها نزد پيامبر ( ص ) آمده گفتند : سالار و سرور ما را با شبيخون كشتند . پيغمبر ( ص ) به ياد آنان آورد كه چگونه كعب مردم را بر ضد او مىشوراند و مسلمانان را مىآزرد . اين امر ترس و هراس يهود را بيشتر كرد . آنگاه آن حضرت ميان خود و ايشان قرارداد صلحى نگاشت . ابن سعد در طبقات گويد : اين قرارداد پيش على بن ابى طالب بود . سريهء قتل سلام بن ابى الحقيق نضيرى در خيبر اين سريه در ماه رمضان سال ششم هجرى به وقوع پيوست . سلام بن ابى الحقيق بازرگانى از اهل حجاز بود . وى قبيلهء غطفان و عده‌اى از مشركان عرب را گرد آورد و سپاهى بزرگ براى جنگ با رسول خدا ( ص ) فراهم كرد . او پيامبر ( ص ) را مىآزرد چون اوس ، كعب بن اشرف را كشت ، خزرج درصدد برآمد ، در اقدام مشابهى يكى از دشمنان رسول خدا ( ص ) را به قتل برساند . از اين رو پيغمبر ( ص ) عبد اللّه بن عتيك را به همراه چهار نفر فرستاد تا سلام بن ابى الحقيق را بكشند . آنان به خيبر رفته كمين كردند ، چون سلام به خواب رفت و آرام گرفت ، آنها به خانه‌اش درآمدند و عبد اللّه بن عتيك را پيش فرستادند ( چون او به زبان يهودى آشنا بود و مىتوانست بدان تكلم كند . ) او خواست كه در را بگشايد و گفت : براى ابو رافع تحفه‌اى آورده‌ام . همسر ابو رافع در را گشود . آن پنج نفر بر ابو رافع وارد شدند و او را فقط به واسطهء سفيدىاش شناختند ، او را كه مثل جامه‌اى سپيد بود ، كشتند . برخى نيز گفته‌اند قتل وى در نزديكى خيبر واقع شد . خورشيد فرو شده بود و مردم رفته بودند عبد اللّه به يارانش گفت : همين جا بنشينيد ، من مىروم . من روى خود را براى نگهبان مىپوشم شايد وارد شدم . وى نزديك در رسيد و جامه‌اش را روى چهره‌اش انداخت انگار كه حاجتى دارد ، نگهبان كه گمان مىكرد او از افراد قلعه است به دو گفت : عبد اللّه اگر مىخواهى به درون بيايى وارد شو من مىخواهم در را ببندم . عبد اللّه وارد شد و خود را پنهان كرد . نگهبان در را بست و كليدها را آويزان كرد . عبد اللّه گويد : « كليدها را گرفتم و در را گشودم . چون مردم سمره از پيش ابو رافع رفتند ، نزد او رفتم و او را ديدم كه در اتاقى تاريك در ميان خانواده‌اش ايستاده اما نمىدانستم كدامين ايشان است . گفتم : ابو رافع ! گفت : كيست ؟ به سمت صدا رفتم و او را با شمشير زدم اما كارگر نشد ، او فرياد كشيد و من از اتاق بيرون رفتم . سپس بازگشتم و گفتم : ابو رافع اين صداى