السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

247

سيره معصومان ( فارسي )

چه بود ؟ گفت : واى بر مادرت مردى در اتاق آمد و با شمشير مرا زد . ضربت ديگرى بر او زدم كه آن هم كارگر نشد . مجددا پيش او برگشتم و ديدمش كه به پشت افتاده است . شمشير را در شكمش فرو كردم و فشار دادم بطورى كه صداى استخوان را شنيدم . » در روايتى ديگر آمده است : « به طورى كه . . . او را در بستر شنيدم ، آنگاه خود را به پلكان رساندم و از آنجا افتادم و پايم شكست . » در روايتى آمده است : « پايم در رفت و آن را با عمامه‌ام بستم . » همسر سلام فرياد كشيد و اهل خانه نيز بانگ سر دادند . آن پنج نفر خود را در جويى نهان كردند . حارث ابو زينب با سه هزار نفر در حالى كه آتش به دست گرفته بودند ، در تعقيب آنها روانه شدند . اما آنها را نديدند و بازگشتند . آن پنج نفر در نهانگاه خود بماندند تا جستجو تمام شد ، سپس بعد از آن كه از كشته شدن ابو رافع اطمينان حاصل كردند به مدينه برگشتند . سريهء ذات السلسله اين سريه را ذات السلاسل نيز خوانده‌اند . ابن شهرآشوب در مناقب گفته است كه سلاسل نام آبى بوده است . نام ديگر اين سريه را وادى الرمل ذكر كرده‌اند . شيخ مفيد در ارشاد از اين سريه در دو جا نام برده است : يكى پس از غزوهء قريظه و پيش از غزوه بنى مصطلق و ديگر پس از غزوهء تبوك . شيخ مفيد در نخستين جا گويد : در غزوهء وادى الرمل كه بدان غزوهء ذات السلسله نيز گويند ، از امير المؤمنين ( ع ) اعمالى بروز كرد كه علما آن را حفظ و فقها تدوين ، و اصحاب آثار و ناقلان اخبار آن را بازگو كرده‌اند . آنگاه مفيد به شرح اعمال على ( ع ) در اين غزوه پرداخته كه ما حصل آن چنين است : سيره‌نويسان گفته‌اند كه يك نفر اعرابى نزد پيامبر ( ص ) آمد و گفت : عده‌اى از اعراب گرد هم آمده‌اند تا در مدينه به تو شبيخون بزنند . پيامبر ( ص ) براى مردم خطبه‌اى ايراد كرد و آنان را در جريان كار گذاشت و پرسيد : كيست كه رهسپار وادى شود ؟ مردى از مهاجران برخاست و گفت : من . پيامبر ( ص ) لوا را به دو داد و آن مرد با هفتصد تن راهى شد . وى صبحگاهان به دشمن رسيد و آنان را به پذيرش اسلام يا جنگ دعوت كرد . دشمنان به وى پاسخ دادند : پيش رفيق خود بازگرد كه ما نيرويى داريم كه تو را ياراى ايستادگى نيست . مرد مهاجر بازگشت . رسول خدا ( ص ) بار ديگر پرسيد : كيست كه رهسپار وادى شود ؟ باز مردى از مهاجران برخاست و گفت : من . پيغمبر ( ص ) رايت را به دو سپرد و آن مرد مهاجر به راه افتاد و سپس همچون دوست اولش بازگشت . رسول خدا ( ص ) پرسيد : على بن ابى طالب كجاست ؟ على گفت : من اينجا هستم . پيامبر ( ص ) فرمود : به وادى برو . گفت : اطاعت . على را دستارى بود كه تنها زمانى كه رسول خدا ( ص ) او را به مأموريتى سخت مىفرستاد آن را به سر خويش مىبست . وى آن دستار را از فاطمه خواست . فاطمه از روى دلسوزى بر او گريست . رسول خدا ( ص ) وارد شد و از فاطمه پرسيد : آيا مىترسى كه شوهرت كشته