السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

245

سيره معصومان ( فارسي )

سريّه قتل كعب بن اشرف يهودى اين سريه در چهاردهم ربيع الاول ، بيست و پنج ماه پس از هجرت ، روى داد . كعب شاعر بود و پيامبر ( ص ) و اصحابش را با شعر هجو مىكرد و مردم را با اشعار خويش بر ضد مسلمانان برمىانگيخت و آنان را مىآزرد . دربارهء وى اين آيه نازل شد : « وَ لَتَسْمَعُن مِن الَّذِين أُوتُوا الْكِتاب مِن قَبْلِكُم وَ مِن الَّذِين أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً . » « 266 » چون جنگ بدر پيش آمد ، كعب به حقارت و خوارى افتاد و گفت : امروز زير زمين بهتر از روى آن است . او به مكه درآمد و بر كشتگان قريش گريست و مردم را با شعر برانگيخت . آنگاه به مدينه بيامد . پيغمبر ( ص ) فرمود : خدايا ! مرا از شرّ ابن الاشرف به خاطر بديهايى كه ظاهر گردانيده و اشعارى كه سروده است ، آسوده فرماى آنگاه گفت : چه كسى مرا از ابن الاشرف آسوده مىسازد ؟ او مرا بيازرد . محمد بن مسلمه گفت : من تو را از جانب او آسوده سازم و او را مىكشم . خانهء كعب در « غوالى » بود . محمد بن مسلمه با چهار تن ديگر از اوس كه ابو نائله سلكان بن سلامه ، برادر رضاعى كعب نيز در ميان آنها بود ، گرد آمدند . آنها گفتند : اى رسول خدا ! ما را اجازت فرما تا برخى سخنان ( خلاف واقع ) بگوييم . پيامبر ( ص ) فرمود : بگوييد ابو نائله پيش كعب رفت اما كعب او را نشناخت و از وى هراسيد . او گفت : من ابو نائله‌ام آمده‌ام تا با تو بگويم كه ورود اين مرد بر ما بلايى بود ، زيرا عرب به جنگ ما برخاستند و از ما جدايى گزيدند ، ما مىخواهيم از او كناره گيريم و عده‌اى از مردان قومم همراه من هستند كه با من نظر موافق دارند . اكنون به همراه اينان نزد تو آمده‌ام تا از تو خوراك و خرما بخريم . كعب از گفته‌هاى ابو نائله آرام گرفت و گفت : هرگاه خواستى همراهانت را بياور . ابو نائله پس از آن كه با كعب قرارى گذاشت از پيش او بيرون آمد و همراهانش را از آن چه ميان او و كعب گذشته بود ، آگاه كرد . آنها در شبى مهتابى به سوى كعب آمدند تا به دژ رسيدند . ابو نائله نام او را فرياد زد ، كعب از جاى جست اما همسرش دامان او را گرفت و گفت : كجا مىروى ؟ تو مردى جنگجو هستى و جنگجويان در چنين وقتى پايين نمىروند . كعب كه تازه داماد بود گفت : قرارى دارم ، او برادرم ابو نائله است ، اگر مرا خواب ببيند بيدارم نمىكند . همسرش گفت : به خدا قسم در صدايش شرّ را مىشناسم . كعب بر دست همسرش كوبيد و گفت : اگر جوانمرد را به مرگ هم دعوت كنند ، پاسخ مىدهد . سپس به سوى آنان فرو شد و ساعتى به گفت‌وگو نشست و خاطرش جمع شد و با آنان الفت گرفت . سپس ابو نائله موى او را به چنگ گرفت و گفت : دشمن خدا را بكشيد . آنها با شمشيرهايشان كعب را زدند اما شمشيرها كارگر نيفتاد و كعب به ابو نائله چسبيد . ابو نائله خنجرى باريك بيرون كشيد و آن را در زير ناف كعب فرو برد و تا زهار او

--> ( 266 ) آل عمران / 186 ؛ قطعا از آنها كه پيش از شما به آنها كتاب داده شده ، خواهيد شنيد .