السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

240

سيره معصومان ( فارسي )

رسيدند و به دو جزيه پرداختند . رسول خدا ( ص ) براى هر يك نامه‌اى نگاشت و اين نامه نزد ايشان است . آن حضرت ، خالد بن وليد را فراخواند و وى را به سوى اكيدر بن عبد الملك كندى فرمانرواى دومة الجندل ( جوف ) كه مسيحى بود ، فرستاد و به دو فرمود : تو اكيدر را زمانى خواهى ديد كه مشغول شكار كردن گاو است . چون خالد به دژ اكيدر رسيد ، شبى مهتابى و تابستانى بود و اكيدر با همسرش روى بام بودند . در اين هنگام گاوى را ديدند كه با شاخهاى خود به در قصر مىكوبد . زن اكيدر گفت : آيا تا كنون چنين شكارى ديده بودى ؟ اكيدر گفت : نه به خدا ! همسرش گفت : چه كسى از چنين شكارى دست برمىدارد ؟ اكيدر از بام به زير آمد و دستور داد اسبش را زين كنند . او به همراه تنى چند از اعضاى خانواده‌اش كه حسان برادرش نيز در ميان آنها بود ، حركت كردند . در اين هنگام با سپاه رسول خدا ( ص ) روبه‌رو شدند . اكيدر به اسارت افتاد و دستگير شد اما برادرش حسان از تسليم شدن خوددارى ورزيد و پيكار كرد تا به قتل رسيد و ساير همراهان اكيدر گريختند . بر تن حسان ، قبايى از جنس ديباى زربفت بود . خالد آن را برداشت و براى رسول خدا ( ص ) فرستاد . مسلمانان به دست خويش آن قبا را لمس مىكردند و از آن اظهار تعجب مىنمودند . خالد ، اكيدر را نزد رسول خدا ( ص ) آورد . پيغمبر ( ص ) از ريختن خون او دست بازداشت و با وى بر پرداخت جزيه مصالحه كرد و آزادش ساخت . اكيدر به ديار خود بازگشت . رسول خدا ( ص ) ده شب و اندى و بنا به قول ديگر ، بيست شب در تبوك ماند و از آنجا جلوتر نرفت و سپس به مدينه برگشت . سه تن بىآن كه شك و يا نفاق ورزيده باشند از پيوستن به رسول خدا ( ص ) بازماندند . اينان عبارت بودند از : كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه . چون پيامبر ( ص ) به مدينه بازگشت فرمود كه هيچ كس با اين سه تن گفت‌وگو نكند . مسلمانان از هم صحبت شدن با اين سه تن و حتى زنهايشان اجتناب مىكردند . پنج شب بدين منوال سپرى شد تا اين كه خداوند از گناه آنان درگذشت و اين همان است كه در آيهء زير آمده : « وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِين خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَت عَلَيْهِم الْأَرْض بِما رَحُبَت وَ ضاقَت عَلَيْهِم أَنْفُسُهُم وَ ظَنُّوا أَن لا مَلْجَأَ مِن اللَّه إِلَّا إِلَيْه ثُم تاب عَلَيْهِم لِيَتُوبُوا إِن اللَّه هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيم . » « 261 » همچنين منافقانى كه از همراهى آن حضرت بازنشسته بودند ، پيش وى آمدند و سوگند خوردند و عذر و بهانه آوردند ليكن رسول خدا ( ص ) آنها را رسوا كرد و نه خداوند و نه پيامبرش هيچ كدام عذر آنها را نپذيرفتند .

--> ( 261 ) توبه / 118 ؛ و بر آن سه تن كه بازماندند تا آن كه زمين با فراخىاش بر ايشان تنگ شد و جانهايشان براى آنها تنگ آمد و دانستند كه پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست . پس خداوند برايشان توبه كرد تا آنها توبه كنند كه خداوند توبه‌پذيرندهء مهربان است .