السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

198

سيره معصومان ( فارسي )

خيبر مىداند كه من مرحبم ، سراپا مسلح ، قهرمان و كارآزموده . چون شمشيرها به روى هم درآيند ، من گاه با نيزه مىجنگم و گاه شمشير مىزنم . بين او و على دو ضربه رد و بدل شد و على ضربتى بر سر مرحب زد و شمشير تا دندانهاى كرسى او فرو نشست و سپاهيان صداى ضربت او را شنيدند . هنوز آخرين كس با على به راه نيفتاده بود كه فتح براى اولين آنان رخ نمود . حاكم در مستدرك به سند خود از اياس بن مسلمه ، از پدرش نقل كرده است كه گفت : با رسول خدا ( ص ) در خيبر بوديم هنگامى كه آن حضرت در ديدگان آب دهان ماليد و او بهبود يافت . پس پرچم را به دست او داد . مرحب آشكار شد و مىخواند : قد علمت خيبر انى مرحب * شاكى السلاح بطل مجرب اذا الحروب اقبلت تلتهب على نيز به مقابلهء او شتافت و مىگفت : انا الذي سمتنى امى حيدره * كليث غابات كريه المنظره او فيكم بالصاع كيل السندره من همانم كه مادرم مرا حيدر ( شير ) ناميد ، همچون شير بيشه‌ها مهيب‌منظر هستم و امروز شما همه را مىكشم . پس ضربتى بر مرحب فرود آورد و سر او را شكافت و به قتلش رساند و فتح و گشايش حاصل شد . سپس طبرى گويد : ابو كريب از يونس بن بكير ، از مسيب بن مسلم وادى ، از عبد اللّه بن بريده ، از پدرش براى ما نقل كردند : كه گفت : شايد در آن هنگام سردردى بر پيامبر ( ص ) عارض شده بود و از اين رو پيش مردم نيامد . ابو بكر پرچم رسول خدا ( ص ) را برداشت و سپس به جنگ رفت و نبردى سخت كرد و آنگاه بازگشت و رسول خدا ( ص ) را از كار خود مطلع ساخت . پيامبر ( ص ) با شنيدن گفته‌هاى او فرمود : به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خداوند و رسولش نيز او را دوست دارند . او آنجا ( قلعه‌ها ) را با جنگ و نبرد مىستاند . راوى گويد : على در آنجا حاضر نبود . قريش به سوى رايت سرك مىكشيدند و هر كدام اميد داشتند پرچمدار آنها باشند . صبح فرا رسيد . على سوار بر شترش آمد و نزديك چادر رسول خدا ( ص ) شترش را خواباند . چشمانش درد مىكرد و با تكه‌اى برد قطرى آنها را بسته بود . رسول خدا از او پرسيد : تو را چه شده است ؟ على پاسخ گفت : چشمانم هنوز درد مىكند . رسول خدا ( ص ) فرمود : نزديك بيا . آنگاه از آب دهان خود بر چشمانش ماليد و ديگر از درد آنها شكايت نكرد و به راه خود رفت . سپس پيغمبر ( ص ) رايت را به او سپرد . عده‌اى با او و با رايت همراه شدند . روى رايت ، حلّه‌اى سرخ بود كه منگولهء آن بيرون بود . على ( ع ) به شهر مدينه درآمد و مرحب ، صاحب دژ نيز در حالى كه مغفر بر سر نهاده و برد