السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

196

سيره معصومان ( فارسي )

وى همچنين به سند خود از ابو ليلى از على نقل كرده است كه گفت : ابو ليلى ! آيا تو در خيبر با ما همراه نبودى ؟ گفتم : چرا به خدا با شما بودم . گفت : رسول خدا ( ص ) ابو بكر را به خيبر روانه داشت . او با عده‌اى برفت و منهزم شد و بازگشت . اين حديث از نظر سند صحيح است اما بخارى و مسلم آن را اخراج نكرده‌اند . ذهبى در تلخيص المستدرك گويد : اين حديث صحيح است . آنگاه در پى اين عبارت چيز ديگرى نگفته است حال آن كه عادت او آن است كه اگر حديثى كه در مستدرك آمده از نظر او صحيح نباشد ، در پى بىآن سخنى مىآورد . باز حاكم در مستدرك گويد : ابو العباس محمد بن احمد محبوبى در مرو از سعيد بن مسعود ، از عبيد اللّه بن موسى ، از نعيم بن حكيم ، از ابو موسى حنفى ، از على ( رضى اللّه عنه ) براى من حديث كرد كه : پيغمبر ( ص ) به سوى خيبر روانه شد . چون بدانجا رسيد عمر را فرستاد و عده‌اى را نيز همراه او به شهر يا قصر آنان روانه ساخت . آنها جنگيدند اما ديرى نپاييد كه عمر و يارانش منهزم شدند و بازگشتند در حالى كه همراهان عمر او را توبيخ مىكردند و پيامبر ( ص ) آنها را توبيخ مىفرمود . . . اين حديث از نظر اسناد صحيح است اما بخارى و مسلم آن را اخراج نكرده‌اند . ذهبى در تلخيص المستدرك در پى اين حديث گفته است : صحيح است و چيزى افزون بر اين ذكر نكرده است . حاكم همچنين به سند خويش از جابر نقل كرده است كه پيغمبر ( ص ) در روز خيبر پرچم را به عمر سپرد . عمر رفت و برگشت در حالى كه او اصحابش را نكوهش مىكرد و اصحابش او را . اين حديث بنا به شرط مسلم صحيح است ، اما او و بخارى آن را اخراج نكرده‌اند . بازهم او به سند خويش از جابر بن عبد اللّه نقل كرده است كه گفت : چون روز خيبر فرا رسيد رسول خدا ( ص ) مردى را ( براى نبرد ) فرستاد اما او ترسيد . . . سپس رسول خدا ( ص ) فرمود : فردا مردى را خواهم فرستاد كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و آنها هم او را دوست مىدارند ، از جنگ نمىگريزد و خدا فتح را به دست او به انجام مىرساند . مردم براى گرفتن پرچم صفوف را مىشكافتند . على در آن روز ديدگانش درد مىكرد . پيغمبر ( ص ) به او فرمود : روانه شو . على گفت : نمىبينم . پيامبر ( ص ) در چشمهايش از آب دهان خود ماليد و رأيت را براى او بست و به دست او داد . على گفت : اى رسول خدا ! با آنها بر چه اساس جنگ كنم ؟ فرمود : بر اين كه گواهى دهند كه جز خداى يكتا معبود ديگرى نيست و من فرستادهء اويم . اگر چنين گفتند خون و اموال خويش را از من پاس داشتند و حساب اينان بر خداى عزّ و جل است . آنگاه على به رويارويى آنها شتافت و خدا به دست او دژهاى آنان را فتح كرد . در اسد الغابه به سند خود از بريده آمده است كه گفت : چون روز خيبر فرا رسيد ، ابو بكر پرچم را گرفت و چون فردا شد عمر آن را گرفت و برخى گفته‌اند محمد بن مسلمه آن را ستاند . رسول