السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

176

سيره معصومان ( فارسي )

از طرفى من مىخواهم به نذر خويش وفا كنم ( عمرو وقتى روز بدر مجروح شد و از معركه گريخت ، نذر كرده بود كه تا وقتى محمد ( ص ) را نكشد روغن به سرش نمالد ) . على ( ع ) فرمود : سومين خواستهء من اين است كه مبارزهء ( تن به تن ) كنى . عمرو گفت : اين درخواستى پذيرفتنى است . من گمان نمىكردم كه كسى از عرب باشد كه مرا به هراس اندازد پس اى برادرزاده تو چطور براى اين كار پا پيش نهاده‌اى ؟ ! به خدا قسم من دوست ندارم تو را بكشم . على به او گفت : اما به خدا من دوست دارم تو را بكشم . عمرو از شنيدن اين پاسخ تند و خشمگين شد . على به او گفت : چگونه با تو بجنگم كه تو سواره‌اى پس پايين بيا . عمرو از اسبش فرود آمد و آن را پى كرد و يا به صورت اسبش زد و شمشيرش را بيرون كشيد گويى پاره‌اى آتش بود . عمرو به سوى على رو كرد و هر دو به هم شمشير زدند . على با سپر خويش جلو ضربت او را گرفت شمشير از سپر گذشت و به سر على خورد و سر آن حضرت را شكافت . ناگهان على بر بند شانهء عمرو ضربتى زد و عمرو بر خاك افتاد . جابر بن عبد اللّه انصارى كه على را دنبال مىكرد تا ببيند بين او و عمرو چه ماجرايى مىرود ، گويد : از مبارزهء آن دو غبارى به هوا بلند شد ، طورى كه هيچ كدام از آن دو را نمىديدم . در زير غبار صداى تكبير شنيدم و دانستم كه على او را كشته است . در روايتى آمده است : وقتى على ( ع ) عمرو را از پاى درآورد ، مسلمانان تكبير گفتند ، پيغمبر ( ص ) دانست كه على ، عمرو را كشته است . چون عمرو كشته شد ، همراهان او راه گريز در پيش گرفتند و با اسبان خود از روى خندق پريدند . نوفل بن عبد اللّه بن مغيره با اسب خويش در خندق فرو افتاد و مسلمانان به سوى او سنگ پراندند . نوفل گفت : اى جماعت عرب ! كشتنى بهتر از اين هم هست ، يكى از شما فرود آيد و با من بجنگد . على در خندق رفت و او را كشت . ابن اسحاق در مغازى گويد : مشركان به پيغمبر ( ص ) پيام فرستادند كه جنازهء عمرو را در قبال گرفتن ده هزار درهم به آنها تحويل دهد . پيامبر به آنها پاسخ داد : جنازه از آن شما كه ما پول مردگان را نمىخوريم . در اين كلام پيغمبر ( ص ) شرافت شخصيت و اجداد آن حضرت و بزرگوارى پيروزمندان امرى آشكار است . همچنين على ( ع ) خود را به هبيره رساند و ضربتى بر انتهاى زين او زد كه زره او بيفتاد . سرانجام عكرمه و ضرار گريختند . شيخ مفيد در ارشاد گويد : يونس بن بكير از محمد بن اسحاق نقل كرده است كه گفت : چون على بن ابى طالب ( ع ) ، عمرو را كشت به سوى رسول خدا ( ص ) رو كرد و ديد كه آن حضرت تهليل مىگويد . عمر به على گفت : چرا زره او را از تنش به در نياوردى كه زرهى همانند آن در ميان