السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
169
سيره معصومان ( فارسي )
خداوندا ! خيرى جز خير آخرت نيست ، پس بر انصار و مهاجران رحم فرما . آنگاه مسلمانان او را چنين پاسخ مىدادند : نحن الذين بايعوا محمدا * على الجهاد ما بقينا ابدا ما كسانى هستيم كه با محمد تا زمانى كه زنده هستيم بر جهاد ، بيعت كرديم . مسلمانان زنها و كودكان را در كوشكها جاى دادند همين كه رسول خدا ( ص ) از حفر خندق فراغ يافت ، قريش سر رسيدند و در جايى به نام مجتمع الاسيال فرود آمدند . سپاهيان غطفان و پيروان آنها از مردم نجد در اطراف احد جاى گرفتند . رسول خدا ( ص ) روز دوشنبه هشتم ذىقعده با سه هزار نفر بيرون آمد و در دامنهء سلع ، كوهى بالاى مدينه و در شمال آن شهر ، اردو زد . آن حضرت ، سلع را پشت خويش قرار داد و خندق ميان او و مشركان قرار گرفت . آن حضرت ابن ام مكتوم را به جانشينى خويش در مدينه گمارد . يهوديان ، چنان كه گذشت ، سه تيره بودند كه با آن حضرت پيمان بسته بودند اما دو تيره از آنها يعنى بنى قينقاع و بنى نضير پيمان خود را نقض كردند و تنها بنى قريظه بر پيمان خود باقى مانده بود . ابو سفيان ، دسيسهاى چيد و حيى بن اخطب را به سوى بنى قريظه روانه كرد تا آنها همپيمان خود را با رسول خدا زير پا نهند و در كنار قريش قرار گيرند . حيى نزد ابى بن كعب كه پيمان بنى قريظه را با پيغمبر ( ص ) امضا كرده بود ، آمد . كعب در قلعه را بر روى حيى بست . حيى از او اجازهء ورود خواست اما كعب در به روى او نگشود . حيى بانگ سر داد : واى بر تو كعب ! در به رويم بگشا . كعب به او پاسخ داد : تو مرد شومى هستى . من با محمد پيمان بستم نمىخواهم پيمانى را كه ميان او و خود بستهام ، زير پا نهم . من از او جز وفادارى و راستى نديدم . حيى گفت : واى بر تو ! در بگشا تا با تو سخن بگويم . كعب گفت : در را باز نمىكنم . حيى گفت : تو در قلعه را جز به اين خاطر نبستى كه مىترسى من از غذاى تو بخورم . كعب از اين سخن ناراحت شد و در را گشود . حيى به او گفت : من عزت روزگار و درياى بيكران را براى تو آوردهام بزرگان و سروران قريش و نيز بزرگان و سالاران غطفان را پيش تو آوردهام و آنها با من عهد كرده و پيمان بستهاند كه از اينجا نروند مگر آن كه محمد و ياورانش را درمانده سازند . كعب به او پاسخ داد : به خدا تو خوارى روزگار و ابرى را كه تنها مىغرد و بارانى ندارد براى من آوردى . مرا به كار خودم واگذار كه من از محمد جز وفا و راستى نديدهام . حيى همچنان به پر و پاى كعب پيچيد تا بالاخره كعب با او پيمان بست كه چنان چه قريش و غطفان بىآن كه به محمد آسيبى وارد سازند ، برگردند حيى در قلعهء آنها بيايد و در سرنوشتى كه بر سر كعب مىآيد ، با وى شريك شود . بدين ترتيب كعب بن اسد نيز پيمان خود را زير پا نهاد و عهدنامه را از بين برد و آن را پاره كرد . پيمانشكنى بنى قريظه به آگاهى پيامبر ( ص ) رسيد . آن حضرت عدهاى را روانه كرد تا براى او در