السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

149

سيره معصومان ( فارسي )

مشركان در روز بدر ، رسيد . مسلمانان از هر سو پراكنده شدند و آن چه را كه به غارت برده بودند ، رها كردند و مشركان آنها را برداشتند . مسلمانان اسيرانى را كه از مشركان گرفته بودند ، رها كردند . مصعب بن عمير ، در حالى كه پرچم در دست داشت ، جلو پيامبر ( ص ) نبرد كرد تا كشته شد . ابن قميئه ليثى به اين گمان كه مصعب پيغمبر است او را كشت و آنگاه به سوى قريش بازگشت و گفت : محمد را كشتم . مردم هم شروع كردند به گفتن اين كه محمد كشته شد . چون مصعب كشته شد ، رسول خدا ( ص ) پرچم را به دست على بن ابى طالب داد . بيشتر اصحاب آن حضرت از گرداگردش پراكنده شدند . مشركان به سوى آن حضرت آمدند و بر او تاخت مىآوردند تا وى را بكشند . اما رسول خدا ( ص ) پابرجا ماند و پيوسته تير مىانداخت تا كمانش شكست . ابن اثير گويد : رسول خدا ( ص ) در روز احد نبردى سخت كرد . آن قدر تير انداخت تا آن كه تيرهايش تمام شد و كمانش شكست و زه آن پاره شد . شيخ مفيد در روايتى كه به سند خود از ابن مسعود نقل كرده گفته است : همراه پيغمبر ، امير المؤمنين على بن ابى طالب و ابو دجانه و سهل بن حنيف استقامت مىورزيدند و مشركان را از برابر او بازپس مىراندند . پيغمبر چشمانش را گشود در حالى كه از آن چه به دو رسيده بود ، داشت از هوش مىرفت . پس از على ( ع ) پرسيد : مردم چه كردند ؟ على پاسخ داد : پيمان را شكستند و پشت كردند . پيامبر ( ص ) فرمود : از شرّ اينان كه قصد مرا كرده‌اند ، كفايتم كن . على ( ع ) نيز به سوى آنان تاخت و دورشان كرد و باز به سوى گروهى از آنان كه از جانبى ديگر حمله كرده بودند ، روى آورد و بر آنها حمله كرد و آنان را نيز عقب راند . ابو دجانه و سهل بن حنيف هم در حالى كه شمشيرى به دست گرفته بودند ، بالاى سر آن حضرت ايستاده بودند و از وى دفاع مىكردند . ابن قميئه حارثى يكى از قبيلهء بنى حارث بن عبد مناف پيش آمد و سنگى به سوى رسول خدا ( ص ) پرتاب كرد كه بينى و دندانهاى پيشين پايين آن حضرت شكست و لبش شكاف برداشت و خون به چهره‌اش جارى شد . اين ضربت بر پيامبر سنگين آمد . ابن قميئه با شمشير بالاى سر آن حضرت درآمد اما طاقت نياورد آن را قطع كند و زخمى بر گونهء رسول خدا ( ص ) زد ، گونه‌هاى پيامبر چنان شكافت كه حلقه‌هاى مغفر در آنها و پيشانى و ريشه‌هاى مويش فرو رفت و خون بر چهرهء آن حضرت جارى گشت . آن حضرت در حالى كه خونها را از صورتش پاك مىكرد ، فرمود : چگونه رستگار شوند مردمى كه صورت پيغمبرشان را به خون رنگين ساختند حالى كه او آنها را به خداى عز و جل مىخواند . طبرى گويد : ياران رسول خدا ( ص ) از دور و بر آن حضرت پراكنده شدند و بعضى از آنها حتى تا مدينه هم رفتند و برخى ديگر بر فراز كوه رفتند و همان جا ماندند . در ميان مردم اين خبر پيچيد كه رسول خدا ( ص ) كشته شد . برخى كسانى كه در كوه پنهان شده بودند ، گفتند : كاش پيكى به سوى عبد اللّه بن ابى بفرستيم تا براى ما از ابو سفيان زينهار بگيرد . اى قوم ! محمد كشته شد پس پيش از