السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
145
سيره معصومان ( فارسي )
درآورد . پرچم بر زمين افتاد و همچنان بر زمين بود كه عمره دختر علقمهء حارثيه آن را به دست گرفت و براى قريش برافراشت و آنان زير آن پناه گرفتند . در ارشاد شيخ مفيد به سندى كه مىآيد از ابن مسعود نقل شده است كه گفت : كسى كه پس از طلحه پرچم را به دست گرفت ، برادرش مصعب بود كه عاصم بن ثابت به سوى او تير انداخت و وى را كشت . سپس برادر وى عثمان ، پرچم را گرفت كه باز عاصم او را به تيرى كشت . آنگاه غلام ايشان ، صؤاب ، پرچم را به دست گرفت . او يكى از زورمندترين افراد مشركان بود . على ( ع ) ضربتى بر دست او زد و دستش را جدا كرد . صؤاب پرچم را به دست چپش گرفت ، على هم ضربتى بر دست چپ او زد و آن را هم قطع كرد ، آنگاه صؤاب پرچم را روى سينهاش گرفت و دستانش را كه قطع شده بودند ، جمع كرد . در اين هنگام على ( ع ) ضربتى بر مغزش فرود آورد و صؤاب بر خاك افتاد . اما طبرى روايتى نقل كرده مبنى بر آن كه كسى كه پرچمداران قريش را كشت على بن ابى طالب است . وى گويد : ابو كريب حديث كرد ما را از عثمان بن سعيد ، حديث كرد ما را از حبان بن على ، از محمد بن عبيد اللّه بن ابى رافع ، از پدرش ، از جدش كه گفت : وقتى على بن ابى طالب پرچمداران را كشت ، پيغمبر ( ص ) جماعتى از مشركان را ديد و به على فرمود : بر آنان حمله كن . على به آنان هجوم برد و جمعشان را پراكنده ساخت و عمرو بن عبد اللّه جمحى را كشت . آنگاه چشم پيغمبر ( ص ) به گروهى ديگر از مشركان افتاد و به على گفت : به اينان حمله كن . على بر آنان حمله كرد و جمعشان را پراكنده ساخت و شيبه بن مالك يكى از افراد قبيلهء بنى عامر بن لؤى را از پاى درآورد . شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد : حسن بن محبوب روايت كرد كه جميل بن صالح حديث كرد ما را از ابو عبيده از ابو عبد اللّه جعفر بن محمد از پدرش ( ع ) كه گفت : پرچمداران قريش در روز احد نه نفر بودند كه على بن ابى طالب همهء آنها را كشت و مشركان تارومار شدند و مخزوم نيز فرار كرد ، على در آن روز او را رسوا كرد . ( سند روايت صحيح است ) . در تفسير على بن ابراهيم آمده است : رايت قريش با طلحة بن ابى طلحه عبد رى از بنى عبد الدار بود . او به ميدان آمد و بانگ برداشت : محمد ! شما ادعا مىكنيد كه ما را به شمشيرهايتان به سوى آتش سوق مىدهيد و ما با شمشيرهايمان شما را به بهشت مىفرستيم پس هر يك از شما كه مىخواهد به بهشتش ملحق شود به سوى من پيش آيد . امير المؤمنين به سوى او شتافت . طلحه به او گفت : جوان كيستى ؟ على فرمود : من على پسر ابو طالبم . طلحه گفت : دانستم اى قضيم « 221 » كه هيچ كس
--> ( 221 ) على بن ابراهيم به سند خويش از امام صادق ( ع ) روايت كرده است كه از او دربارهء معنى قضيم كه طلحه گفته بود ، سؤال شد . آن حضرت پاسخ داد : وقتى رسول خدا ( ص ) در مكه بود هيچ كس به خاطر مقام ابو طالب به آن حضرت جسارت روا نمىداشت و در عوض بچهها را وامىداشتند تا چون پيغمبر از خانهاش خارج مىشود به سوى او سنگ و خاك بپراكنند . پيامبر از اين بابت به على ( ع ) شكايت كرد على گفت : پدر و مادرم فداى تو اى رسول خدا چون مىخواهى بيرون به روى مرا با خود بيرون ببر . على با آن حضرت بيرون رفت و چون بچهها بنا بر عادت خود متعرض آن حضرت شدند على مشت بر صورت و بينى و گوشهاى آنان مىنواخت و بچهها گريان به طرف پدرانشان مىرفتند و مىگفتند : على ما را با مشت زد از اين رو او را قضيم ناميدند .