السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

137

سيره معصومان ( فارسي )

و چپ آن حضرت مىرفتند . چون پيامبر به دروازهء ثنيه رسيد ، متوجه عده‌اى سپاهى خشن شد كه سر و صدايى زياد داشتند . پرسيد : اينها كيستند ؟ گفته شد : همپيمانان يهودى ابن ابى هستند . فرمود : براى پيكار با مشركان از مشركان يارى نمىجوييم . آن حضرت به راه خود ادامه داد تا به شيخان رسيد . اين شيخان در واقع دو قلعه بودند كه يك پيرمرد و يك پيرزن كور در زمان جاهليت در آن سكنى داشتند و افسانه مىگفتند ، از اين رو آن را قلعه‌هاى شيخان مىناميدند . در اين مكان نوجوانانى را كه كوچك بودند ، بازگرداند . عبد اللّه بن عمرو ، زيد بن ثابت ، اسامة بن زيد ، نعمان بن بشير ، زيد بن ارقم ، براء بن عازب ، عرابة بن اوس جزو اين عده بودند كه شماخ دربارهء عرابه مىسرايد : رأيت عرابة الاوسى يسمو * الى الخيرات منقطع القرين اذا ما راية رفعت لمجد * تلقاها عرابة باليمين عرابهء اوسى را ديدم كه به سوى نيكيها بالا مىآيد ، در حالى كه همالى ندارد . هرگاه پرچمى براى شكوه برافراشته شود ، عرابه آن را با قدرت دريافت مىدارد . ابو سعيد خدرى ، سمرة بن جندب و رافع بن خديج نيز در ميان همين نوجوانان جاى داشتند . به پيامبر گفته شد : رافع تيرانداز است . رافع گويد : من دو موزه برپاى داشتم و مىكوشيدم خود را بلند قامت نشان دهم . رسول خدا ( ص ) به من اجازهء شركت در جنگ داد . سمرة بن جندب به ناپدرىاش ، مرى بن سنان ، گفت : پدر جان ! رسول خدا رافع را اجازهء شركت در جنگ داد و مرا بازگرداند حال آن كه من در كشتى ، رافع را بر زمين مىزنم . مرى بن سنان به پيامبر عرض كرد : رسول خدا ! رافع را اجازه دادى و سمرة فرزندم را بازگرداندى حال آن كه سمرة در كشتى رافع را بر زمين مىزند . رسول خدا ( ص ) فرمود : آن دو با هم كشتى بگيرند . سمرة رافع را بر زمين زد و در نتيجه پيامبر به او هم اجازه داد تا در جنگ شركت جويد . رسول خدا ( ص ) از سان ديدن سپاه فارغ شد . آفتاب غروب كرد و بلال اذان نماز مغرب را گفت و سپس اذان نماز عشا را سر داد . پيامبر ( ص ) با ياران خود نماز گزارد و در همان جا شب را به سر برد . آن حضرت در ميان بنى نجار فرود آمده بود . پيامبر ( ص ) ، محمد بن مسلمه را به همراه پنجاه نفر به پاسبانى گماشت . او و سپاهش برگرد سپاه مىگشتند و پاسبانى مىدادند . در آن شب ذكوان بن قيس از رسول خدا ( ص ) نگهبانى مىداد . رسول خدا در آخر شب به راه افتاد و چون هنگام نماز صبح فرا رسيد در شوط حائط يعنى مزرعه‌اى در ميان راه مدينه و احد بودند . بلال اذان نماز را گفت و پيغمبر ( ص ) با يارانش به صف ايستاده بودند ، نماز گزارد . از همين مكان بود كه عبد اللّه بن ابى بن سلول و ديگر منافقان همراه او كه سيصد نفر بودند ، از يارى رسول خدا ( ص ) عقب نشستند . عبد اللّه مىگفت : محمد مرا سرپيچى كرد و فرمان جوانان و غير صاحب‌نظران را پذيرفت . به زودى خواهد فهميد . ما نمىدانيم چرا بايد