السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
138
سيره معصومان ( فارسي )
خودمان را بكشيم . اى مردم ! بازگرديد . عدهاى از همراهان بازگشتند و پيامبر ( ص ) با هفتصد تن از يارانش بماند . عبد اللّه بن عمرو بن حرام ، پدر جابر بن عبد اللّه ، نيز به دنبال منافقان رفت او در ميان خزرج مقامى مثل عبد اللّه بن ابى داشت و از سران آنان بود . او مىگفت : اى قوم ! خداى را به ياد شما مىآورم مبادا قوم و پيامبرتان را بىيار و ياور گذاريد حالى كه شما با او شرط كرده بوديد كه از وى چنان دفاع مىكنيد كه از خود و فرزندان و زنانتان . عبد اللّه بن ابى از روى نيرنگ و ريشخند پاسخ داد : فكر نمىكنم ميان آنها جنگى در بگيرد اى ابو جابر ! اگر تو هم از من اطاعت مىكنى بايد بازگردى . چون منافقان از بازگشت امتناع ورزيدند و داخل كوچههاى مدينه شدند ، عبد اللّه بن عمرو به آنها گفت : خداوند شما را از رحمت خود دور كناد ! پيامبر و مؤمنان از يارى شما بىنياز خواهند شد . آنگاه عبد اللّه بن عمرو دوان دوان به سوى سپاه پيغمبر ( ص ) بازگشت . چون ياران رسول خدا ( ص ) در اين جنگ به شهادت رسيدند ، ابن ابى خوشحال شد و شروع به سرزنش كرد . چون ابن ابى و همراهانش از يارى پيامبر دست شستند و بازگشتند ، دو تيره از انصار با يكديگر به اختلاف پرداختند اين دو تيره عبارت بودند از : بنى حارثه از اوس و بنى سلمه از خزرج . يكى از اين دو ، مىگفت : مىجنگيم و گروه ديگر رأى مخالف اظهار مىداشتند . در اين باره آيهء زير نازل شد : « فَما لَكُم فِي الْمُنافِقِين فِئَتَيْن وَ اللَّه أَرْكَسَهُم بِما كَسَبُوا » « 217 » گفتهاند : چون بنى سلمه و بنى حارثه ديدند كه ابن ابى بازگشت ، خواستند راه انصراف در پيش گيرند . اين دو ، دو سمت سپاه بودند اما خداوند آنها را از اين لغزش مصون داشت و اين آيه در اين باره نازل شد : « إِذْ هَمَّت طائِفَتان مِنْكُم أَن تَفْشَلا » « 218 » رسول خدا ( ص ) از شوط به راه افتاد و پرسيد : چه كسى مىتواند راه را به ما نشان دهد و از راه تپههاى شنى ما را به مقابل دشمن برساند ؟ ابو حثمهء حارثى گفت : من اى رسول خدا . پيامبر ( ص ) منطقهء بنى حارثه را پيمود و سپس در منطقهء اموال به راه خود ادامه داد تا به مزرعهء مربع بن قيظى كه نابينا و منافق بود ، برخورد . مربع برخاست و به چهرهء مسلمانان خاك پاشيد و گفت : اگر تو پيامبرى به مزرعهء من داخل مشو كه من دخول در آن را براى تو روا نمىدانم . آنگاه مشتى خاك برداشت و گفت : به خدا قسم اگر مىدانستم اين خاك جز به چهرهء تو به صورت كسى ديگر نمىخورد ، هرآينه آن را به صورت تو مىكوبيدم . سعد بن زيد اشهلى با كمانى كه در دست داشت ، به قصد كشتن مربع ، ضربتى بر سر او زد . پيغمبر
--> ( 217 ) . نساء / 88 ؛ چرا دربارهء منافقان كه خداوند به سبب اعمالى كه كردهاند ، سرنگونشان ساخته است دو گروه شدهايد . ( 218 ) آل عمران / 122 ؛ آن دم كه دو گروه از شما سر ترسيدن داشتيد . . .