السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

136

سيره معصومان ( فارسي )

قرعه به نام او افتاد و شهادت بهره‌اش شد . . . تمام اين گفت‌وگوها انجام شد و رسول خدا ( ص ) اگر چه خروج از مدينه را ناخوش مىداشت اما يارانش پيوسته در اين باره به او اصرار كردند تا آن كه راى آن حضرت نيز موافق با نظر آنان شد . نگارنده : دليل اين امر آن بود كه پيامبر موافقت با نظر آنان را مصلحت دانست ، چون رأى با اكثريت بود هر چند از سوى ديگر مصلحت ، در ماندن در مدينه بود . پيامبر نماز جمعه را با مردم اقامه كرد و سپس به موعظت اصحاب پرداخت و آنان را به جدّ و جهاد فرمان داد و بديشان آگهى داد كه اگر شكيب ورزند پيروزى از آن ايشان خواهد بود . آنگاه به آنها فرمود تا همگى براى رويارويى با دشمن مهيا شوند . مردم از اين كه شنيدند براى نبرد از مدينه بيرون مىروند خوش‌حال شدند . سپس پيامبر ( ص ) نماز عصر را خواند . مردم و اهالى بالاى مدينه همه گرد آمده بودند . در همان لحظه مردى از انصار به نام مالك بن عمرو از قبيلهء بنى نجار مرده بود . پيامبر بر او نماز گزارد و سپس به خانه‌اش رفت . مردم به صف ايستاده خروج آن حضرت را انتظار مىكشيدند . سعد بن معاذ و اسيد بن حضير به مردم گفتند : شما رسول خدا ( ص ) را به خروج واداشتيد پس كار را به خود او بازگردانيد . رسول خدا ( ص ) از خانه‌اش بيرون آمد در حالى كه عمامه‌اش را بسته و زره جنگىاش را در بر كرده بود . آن حضرت دو زره پوشيده بود و وسط آن را با حمايل چرمى شمشير خويش بسته بود . كمانش را بر دوش آويخته و سپرش را پشت كمرش انداخته بود . مردم از اين كه به آن حضرت دربارهء خروج از مدينه اصرار كرده بودند ، ابراز ندامت كرده گفتند : رسول خدا ! ما تو را اجبار كرديم و اين براى ما روا نبود اگر مىخواهى از مدينه بيرون نرويم . پيامبر به آنها پاسخ داد : پيامبرى را نسزد كه چون جامهء جنگى پوشيد آن را از تن به در آورد مگر آن كه با دشمن بجنگد . آن حضرت عبد اللّه بن ام مكتوم را به جانشينى خويش براى نماز بر مدينه گمارد و سه نى خواست و سه پرچم بست . لواى مهاجران را به دست على بن ابى طالب و لواى اوس را به دست اسيد بن حضير و لواى خزرج را به دست حباب بن منذر و بنا بر قولى به دست سعد بن عباده سپرد . پيامبر ( ص ) بر اسب خويش سوار شد و نيزه‌اى به دست گرفت و با هزار تن از يارانش كه صد نفر آنها زره‌پوش بودند به راه افتاد . آنان دو اسب داشتند يكى اسب رسول خدا و ديگرى اسب ابو بردة بن نبار . ظاهرا اين سپاه پياده به راه افتادند . طبرى و كسان ديگر جز او چنين نقل كرده‌اند كه با آنها دو اسب بود . اما طبرى بعد از اين چنان كه بيايد ، گويد : پيغمبر ( ص ) زبير را بر يك گروه سواره فرماندهى داد و با او مقداد بود . پيغمبر او را فرستاد و فرمود : به استقبال خالد برو و در موازات او باش و به يك گروه سوارهء ديگر فرماندهى داد و آنان گوشه‌اى ديگر بودند . اين عبارت طبرى صراحت دارد در اين كه چندين گروه سواره با آنها بوده است . سعدان ( سعد بن معاذ و سعد بن عباده ) روبه‌روى آن حضرت مىرفتند و ساير مردم در سمت راست