السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
134
سيره معصومان ( فارسي )
قريشيان آمدند تا در مقابل شهر مدينه در جايى به نام « ذى الحليفه » رسيدند . ذى الحليفه ميقات مردم مدينه است كه از اينجا محرم مىشوند . ورود آنها به اين محل در روز پنج شنبه پنجم ماه شوال ، يعنى صبح دهمين روز پس از خروجشان از مكّه ، واقع شد . در روز پنج شنبه آنها چهارپايان خويش را در كشتزارهاى اهل مدينه چرا دادند . چون شب فرا رسيد شتران را جمع كردند و به آنها علف تازه دادند و شب جمعه هم همين كار را مجددا انجام دادند . چون صبح روز جمعه فرا رسيد خود و اسبانشان در كشتزار وارد شدند تا آن كه عرض را ترك كردند در حالى كه در آنجا هيچ سبزهاى باقى نمانده بود . پيامبر ( ص ) شب پنج شنبه دو جاسوس را كه انس و مونس پسران فضاله از بنى ظفر بودند به سوى قريش گسيل داشت . آن دو در عقيق با قريش برخورد كردند و با ايشان همراه شدند . همين كه قريش فرود آمد ، آن دو خود را به پيغمبر رساندند و گزارش دادند كه قريش اسبان و شتران خود را در كشتزار عريض رها كردهاند و ديگر در آنجا سبزهاى باقى نمانده است . چون قريش فرود آمدند ، پيامبر ( ص ) حباب بن منذر بن جموح را مخفيانه به سوى آنها فرستاد و به دو فرمود : چون برگشتى نزد هيچ يك از مسلمانان به من گزارش مده مگر آن كه بگويى دشمن را اندك ديدم . حباب در ميان قريشيان رفت و تعدادشان را تخمين زد و به تمام آن چه مىخواست نظر انداخت و راه بازگشت در پيش گرفت و در خلوت به پيامبر گزارش داد . او عرض كرد : تعدادشان را سه هزار ، با اندكى كم و بيش ، تخمين زدم ، دويست اسب همراه دارند ، زرههايى هم ديدم كه آنها را هفتصد تخمين زدم . پيغمبر ( ص ) فرمود : دربارهء آنها سخنى مگو خداوند ما را بس است و او خود بهترين وكيل است ، خدايا به تو پناه مىبرم و كار را به تو واگذار مىكنم . سران اوس و خزرج ، سعد بن معاذ و اسيد بن حضير و سعد بن عباده ، با سلاح شب جمعه را در مسجد و در كنار خانه رسول خدا ( ص ) به سر بردند ، چون از شبيخون مشركان انديشناك بودند . آنها آن شب از مدينه پاسدارى كردند و چون صبح فرا رسيد ، پيغمبر ( ص ) بر منبر نشست و گفت : شب دوشين در خواب ديدم كه دستم را در زرهى محكم داخل كردهام و گاو نرى را ديدم كه كشته شد و ديدم در قبضهء شمشيرم شكافى پديد آمد و من قوچى را از پى خويش مىكشيدم . اين خواب را چنين تعبير مىكنم : آن زره محكم مدينه است و آن گاو نر گروهى از اصحاب من باشند كه كشته مىشوند ، اما شكاف ؛ مردى از اهل بيت من است كه كشته مىشود « 215 » و اما قوچ ؛ قوچ لشكر ( دشمن ) است كه خداوند آن را مىكشد . « 216 » اگر موافق باشيد در مدينه اقامت گزينيد و آنها را جايى كه فرود آمدهاند ، رها كنيد اگر آنها
--> ( 215 ) مقصود عمويش حمزه بود . ( 216 ) اين قوچ ، طلحة بن ابى طلحه بود كه او را قوچ لشكر مىخواندند و چنان كه بعدا خواهيد دانست به دست على ( ع ) از پا درآمد .