السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
127
سيره معصومان ( فارسي )
روانه كرد و به آنها فرمود : در فلان مكان بمانيد تا زينب بر شما رد شود ، پس او را نزد من بياوريد . از اين مطلب آشكار مىشود كه پيغمبر ( ص ) وقتى ابو العاص را آزاد كرد با وى شرط كرده يا اين كه ابو العاص خودش ابتدا به پيامبر وعده داده بود كه زينب را به مدينه بفرستد . ابو العاص ، زينب را آمادهء سفر كرد و او را همراه با برادرش كنانة بن ربيع در هودجى نشاند و در روز روانهاش ساخت . كنانه در حالى كه زمام شتر زينب را به دست داشت و كمان و تيردانش را در دست گرفته بود از مكه بيرون آمد . قريش در اين باره زبان به نكوهش يكديگر گشودند و به سرعت در جست و جوى زينب حركت كردند تا در ذى طوى به وى رسيدند . هبار بن اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزى بن قصى به سوى زينب پيشى گرفت و او را كه حامله و در هودج نشسته بود به نيزه ترسانيد . چون زينب بازگشت جنين خود را سقط كرد و پيامبر هم هبار را مهدور الدم خواند . كنانه ، برادر ابو العاص ، شتر را فرو خوابانيد و تير دانش را روبهرويش گذاشت و تيرى از آن بيرون آورد و در كمانش نهاد و سوگند خورد كه اگر كسى به زينب نزديك شود تير را رها خواهد كرد . مردم از او گريختند . ابو سفيان به او گفت : تير نينداز تا با تو سخنى بگوييم . كنانه تير نينداخت . ابو سفيان گفت : تو كار خوب و صوابى نكردى . زينب را آشكارا برون آوردى در حالى كه به مصيبتى كه از سوى محمد به ما رسيده آگاهى . مردم گمان مىكنند اين كار تو به خاطر ضعف ما بوده است و ما به زندانى كردن زينب به جاى پدرش نيازى نداريم و از او نمىخواهيم انتقام بگيريم . او را بازگردان تا سر و صداها فرو نشيند و از بازگرداندن او با مردم سخن بگو و آنگاه او را پنهانى از مكه بيرون ببر . كنانه ، زينب را به مكه بازگرداند و پس از چند روز شبانه او را از مكه خارج كرد و به زيد بن حارثه و همراهش تحويل داد . اندكى پيش از فتح مكه ، ابو العاص با مال خود و اموالى كه قريش به دو سپرده بودند به عنوان تجارت به سوى شام بيرون شد . همين كه بازگشت سپاهى از رسول خدا با وى برخورد كرد و به كاروانش حمله بردند . ابو العاص گريخت . مسلمانان اموال گرفته شده را نزد رسول خدا ( ص ) آوردند . ابو العاص شبانه بيرون آمد تا به منزل زينب رسيد و به او پناهنده شد و زينب هم او را پناه داد . او براى گرفتن اموالش آمده بود . چون رسول خدا ( ص ) در نماز صبح تكبير گفت ، فرمود : سوگند به او كه جان محمد به دست اوست چيزى از آن چه اتفاق افتاده نمىدانستم جز آن چه كه شما خود شنيديد ، اما كمترين مسلمان هم مىتواند از طرف مسلمانان به كسى پناه دهد . آنگاه به زينب فرمود : دخترم ! از او پذيرايى كن اما مبادا به تو راه يابد كه بر وى حلال نيستى . سپس رسول خدا نزد سپاهى كه مال ابو العاص را به غنيمت گرفته بودند فرستاد و گفت : اين مرد از ( اقوام ) ماست و با ما پيوندى دارد كه خود شما از آن آگاهيد پس اگر مال وى را به خودش بازگردانيد احسان كردهايد و ما هم خوشحال مىشويم و اگر هم به پس دادن اموالش راضى نيستيد ، حق با