السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
93
سيره معصومان ( فارسي )
ده . پيامبر رخصت داد . پس زبرقان بن بدر برخاست و اشعارى سرود . پيامبر ( ص ) به حسان بن ثابت فرمود : جواب او را بگو . حسان نيز جواب اشعار او را داد . آنها گفتند : به خدا سخنور او از خطيب ما بليغتر و شاعر او از شاعر ما شاعرتر بود و اينان خردمندتر از ما هستند . پيغمبر دربارهء قيس بن عاصم فرمود : اين مرد سرور باديهنشينان است . آنگاه اسيران و بنديان را به آنها بازگرداند و ايشان را هدايايى داد . هيئت عبس نه تن بودند . گفتند : قرّاى ما به ما گفتهاند كه كسى كه هجرت نكرده ، مسلمان نمىشود . ما اموال و چهارپايانى داريم . اگر اين چنين باشد آنها را مىفروشيم و مهاجرت مىكنيم . پيغمبر ( ص ) به آنها فرمود : هركجا كه هستيد از خدا بترسيد كه او از كردارهايتان چيزى نمىكاهد و از ايشان دربارهء خالد بن سنان پرسيد . گفتند : او نسلى ندارد . پيامبر فرمود : او پيامبرى است كه قومش او را ضايع كردند . هيئت فزاره سال نهم خدمت پيغمبر آمدند . آنها سيزده نفر بودند . پيامبر از رئيس اين هيئت مرة پرسيد كه مردم خويش را كجا ترك كرده است ؟ به آن حضرت پاسخ دادند . پيامبر ( ص ) پرسيد : وضع ديار چگونه است ؟ گفتند : به خدا قحطزدگانيم پس براى ما نزد خدا دعا كن . پيامبر دعا فرمود و باران بر آنها باريد . هيئت محارب سال دهم به همراه ده نفر نزد آن حضرت آمدند . پيغمبر آنها را در خانه رمله دختر حارث فرود آورد و ميهمانشان كرد . آنان اسلام آوردند و تكلف مسلمان كردن كسانى كه نيامده بودند ، شدند . پيغمبر ( ص ) هدايايى به آنها عطا فرمود . هيئت كلاب سال نهم به همراه سيزده نفر نزد پيامبر آمدند و آن حضرت ايشان را در خانهء رملة دختر حارث فرود آورد . كعب بن مالك يكى از صحابه به آنها خوشامد گفت . و آنان را پيش رسول خدا ( ص ) برد و آنان به شيوهء اسلام بر آن حضرت سلام كردند و به وى خبر دادند كه مأمورى را كه براى آنها فرستاده بود ، با كتاب و سنت نزد ايشان روان شد و چنان كه وى را فرموده بود از توانگرانشان صدقه گرفته به تهيدستانشان داده است . هيئت بنى رؤاس بن كلاب ، با نام عمرو بن مالك ، نزد آن حضرت آمده اسلام آورد و قوم خويش را به اسلام دعوت كرد . قومش گفتند : تا ما انتقام خويش را از بنى فلان بگيريم . پس با آن قبيله در جنگ شدند و عمرو يكى از آنها را كشت سپس پشيمان شد و دستانش را به گردنش بست و در پى پيامبر ( ص ) آمده از طرف راست آن حضرت درآمد ، ولى آن حضرت از او روى گرداند . سپس مالك از طرف چپ آن حضرت درآمد باز پيامبر ( ص ) از او روى برتافت . آنگاه از روبهروى حضرت درآمد و عرض كرد : اى رسول خدا ( ص ) از پروردگار طلب رضايت مىكنند و راضى مىشود پس تو هم از من راضى شو كه خداوند از تو خرسند گردد . پيغمبر فرمود : از تو راضى شدم . هيئت عقيل بن كعب هفت تن بودند كه چند بار خدمت پيغمبر ( ص ) رسيدند . يك بار سه نفرى نزد