السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

94

سيره معصومان ( فارسي )

پيامبر آمده با وى بيعت كردند و اسلام آوردند و به نيابت از قوم خويش با آن حضرت دست بيعت دادند . پيامبر ( ص ) نيز سرزمين عقيق را كه در آن چشمه‌ساران و نخلستانى بود به آنها عطا فرمود و مكتوبى بر روى چرم سرخ نوشت كه نماز بر پاى دارند و زكات بدهند و شنوا و مطيع باشند و به ايشان حقى را كه از آن مسلمانى بود ، نداد . همچنين از همين قبيله ، لقيط بن عامر نزد آن حضرت آمد و ايشان چاهى را به نام نظيم به وى بخشيد . لقيط از جانب قوم خود با آن حضرت دست بيعت داد . ابو حرب بن خويلد نيز از همين قبيله خدمت آن حضرت آمد . پيامبر آياتى از قرآن بر او خواند . ابو حرب گفت : به خدا سوگند آيا من خدا را ديدار كردم يا كسى را كه با خدا ديدار كرده است ؟ ! به راستى تو سخنى مىگويى كه ما همانند آن را به نكويى نتوانيم آورد و بر اين كه اسلام آورد يا بر كفر بماند ، به تير خويش قرعه زد كه تير كفر بر او بيرون آمد . و برادرش عقال نيز بر رسول خدا ( ص ) وارد شد . آن حضرت از او پرسيد : آيا گواهى مىدهى كه محمد رسول خداست ؟ گفت : شهادت مىدهم كه هبيرة بن النفاضه در فلان روز سوار خوبى بود . آن حضرت مجددا از او پرسيد : آيا گواهى مىدهى كه محمد رسول خداست ؟ پاسخ داد : شهادت مىدهم كه شير خالص زير كف ( سرشير ) است ! پيغمبر براى بار سوم همان سؤال را از او پرسيد و آنگاه وى اسلام آورد . اين روايت نشانگر فضيلت حلم و عدم يأس آن حضرت از هدايت مردمان است . بنى البكاء در سال نهم به همراه سه نفر خدمت آن حضرت آمدند . پيامبر فرمود آنها را در خانه‌اى فرود آورند و ميهمان كنند و هدايايى به آنها داد . يكى از اين هيئت كه صد سال داشت به آن حضرت عرض كرد : من به مشك تبرّك مىجويم و اين پسرم به پروردگارم . پس به دست خويش چهرهء او را مسح كن پيامبر ( ص ) نيز چنان كرد و به پسر ماده بزى سرخ و سفيد داد و بر آنها بركت نهاد . نوهء او در اين باره ابياتى سروده كه در يكى از آنها چنين آمده است : و ابى الذي مسح الرسول برأسه * و دعا له بالخير و البركات « 195 » هيئت كنانه ، واثلة بن اسقع ليثى از بنى كنانه نزد آن حضرت آمد و اين در هنگامى بود كه پيامبر براى رفتن به كنانه خود را آماده مىكرد . واثله به آن حضرت گفت : آمده‌ام تا به خدا و رسولش ايمان آورم . پس بر آن چه كه تو مىپسندى و خوش نمىدارى با من بيعت كن . پيغمبر با او بيعت كرد . واثله به سوى قوم خويش رفت و آنان را از اين ماجرا آگهى داد . پدرش سوگند خورد با او سخن نگويد . اما خواهرش اسلام آورد و واثله را ( براى رفتن به نزد پيامبر ) تجهيز كرد . واثله به سوى پيغمبر بازگشت و ديد كه آن حضرت به سوى تبوك رفته است . پس پرسيد : چه كسى مرا به سوى او مىبرد تا در مقابل سهم من از غنايم از آن او باشد ؟ مردى او را به نزد رسول خدا ( ص ) برد

--> ( 195 ) . پدرم كسى است كه پيغمبر سر او را مسح فرمود و براى او به خير و بركت دعا كرد .