شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )
109
ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )
مسلم از او رو گرداند و سكوت كرد . ابن زياد گفت : او را بالاى دار الاماره ببريد و بكير بن حمران احمرى را كه توسط مسلم زخمى شده فرا خوانيد و بالاى قصر ببريد . بكير را حاضر كردند و به او دستور داد مسلم را گردن بزن و سر و بدنش را از بالاى دار الاماره به زمين افكنيد . مسلم بر محمد بن اشعث بانگ زد و فرمود : « بپاخيز و با شمشيرت از من دفاع كن ، تو به عهد خود وفا نكردى ، به خدا سوگند ! اگر امان تو نبود ، من تسليم اينان نمىشدم » . محمد از او رو برگرداند و مسلم به تسبيح و ذكر خدا پرداخت و او را تقديس مىنمود و تكبير مىگفت و استغفار مىنمود و به پيامبران الهى و فرشتگان او درود مىفرستاد و عرضه مىداشت : « اللهم احكم بيننا و بين قوم غرّونا و كذّبونا و أذلّونا » . « خدايا ! ميان ما و مردمى كه ما را فريب داده و تكذيب كردند و به خوارى و ذلّت ما راضى شدند ، داورى فرما » . تمام كسانى كه بالاى دار الاماره وجود داشتند ، نظارهگر وى بودند ، مسلم گردن زده شد و سر و پيكرش را به زمين افكندند و بكير پايين آمد . ابن زياد به او گفت : مسلم هنگام كشته شدن چه مىگفت ؟ وى گفت : مسلم ذكر مىگفت و استغفار مىنمود ، وقتى به او نزديك شدم گفتم : خدا را سپاس كه انتقام مرا از تو ستاند و بر او ضربتى زدم كه كارگر نيفتاد . مسلم به من گفت : « اى برده ! آيا خراشى كه بر بدن من وارد ساختى ، عوض خونت به شمار مىآيد ؟ ! » . ابن زياد با شگفتى گفت : هنگام كشته شدن و گردن فرازى ؟ ! سپس پرسيد : بعد چه كردى ؟ گفت : با ضربت دوم او را به قتل رساندم . آنگاه ابن زياد به قتل و كشتن هانى و گروهى از زندانيان ، فرمان داد و پيكر مسلم و هانى را به دو ريسمان بستند و ميان بازارها كشيدند « 1 » .
--> ( 1 ) . طبرى ، تاريخ : 3 / 291 .