ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
62
قصص الانبياء ( فارسى )
معلوم شد ترا عفو كردم و عطاهاش بخشيد ، و نيز گفت مرا كنيزكيست باجمال هرگاه كه قصد او كنم چنين باشم كه درين حال شدم . ظن من آنست كه از نسل شماست . ] b 82 [ اكنون ترا بخشيدم تو مرا بحل كن . آنگاه هاجر را پيش ملك آوردند و او را بساره بخشيد . و هاجر از نسل « 1 » صالح پيغامبر بود عليه السّلم . پس جمله برخاستند و بسوى شام رفتند . چون ساره بازآمد خواست تا قصهء خود بگويد . ابرهيم با ساره گفت آنچه تو خواهى گفت من ديدم « 2 » و نيز سخن شما شنيدم . آنگاه ساره گفت يا ابرهيم من هاجر را به تو بخشيدم كه تو از بهر من غم بسيار خوردى مگر ترا ازو فرزندى باشد كه از من نبود . آنگاه ابرهيم عليه السلام هاجر را بستد . و هاجر بس نيكوروى بود ، و ابرهيم با هاجر مىبود . پس هاجر بار گرفت باسمعيل عليه السلام . قصهء بيست و سوم مولود اسمعيل عليه السلام چون اسمعيل از مادر بيامد و هشت ساله شد . آنگاه نور مصطفى عليه السلام در پيشانى او بود . و ابرهيم را دوستى اسمعيل در دل افتاد چنان كه بيك طرفة العين از وى صبر نتوانستى كردن . و ابرهيم را كه فرزند آمد نود ساله بود نه بينى كه گفت : الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ . « 3 » پس چون ابرهيم بدوستى اسمعيل مبتلا شد در سرّش عتاب آمد كه يا ابرهيم دعوى دوستى ما كردى و با به غير « 4 » ما نظر مىكنى . هركه دوستى كسى كند و بجز وى در كسى نگرد دعويش بحقيقت نبود . چون چنين بود فرمان آمد از
--> ( 1 ) - قوم ( 2 ) - گفتن من بگويم كه همىديدم ( 3 ) - ابرهيم 39 ( 4 ) - و باز به غير