ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
61
قصص الانبياء ( فارسى )
گفتند درين صندوق چيست . ابرهيم گفت شما حق خويش بستانيد و ما را بگذاريد . گفتند تا ندانيم كه در اين صندوق چه دارى ما نگذاريم ترا و كسهاى ترا . چنان كه ] a 82 [ عادت راهبانانست لجاج مىكردند كه ايشان بترين خلقند . هرچند ابرهيم بگفت سود نداشت . سر صندوق باز كردند و ساره را بديدند با جمال تمام كه هرگز چنان نديده بودند . گفتند ملك ما چنين كس طلب مىكند در جهان كه تو دارى و پنهان ميدارى . و حكمت آن بود كه حق سبحانه و تعالى حكم كرده كه هاجر را مادر اسمعيل بوى رساند بدان سبب كه مصطفى عليه السلام از وى خواست آمدن . و نيز حق تعالى همه انبيا را و اوليا را محنتها روزى كرده است . پس ساره را برگرفتند و ببردند . و گروهى مردم بريشان موكّل « 1 » . حق سبحانه و تعالى از جهت خليل خود همىدانست از سه روزه راه همه كوهها و بيابانها و درختان و ديوارها آنچه بود از پيش چشم ابرهيم برداشت تا ابرهيم عليه السلام ساره را مىديد بىهيچ حجاب ، تا رفتن و بازآمدن و سخن گفتن او را جمله معلوم شد . و ابرهيم را بازداشته بودند . چون ساره را پيش ملك بردند آن ملك تعجب كرد بديدار او ، و گفت هرگز در جهان چنين صورت نبود . در ساعت قصد ساره كرد كه دست برو نهد . ساره گفت از من دور باش كه ترا دست نبود بر من . در ساعت اندام آن ملك خشك شد ، بترسيد و عذر خواست ، و لاوه « 2 » كرد ، گفت دعا كن تا ترا دستورى « 3 » دهم . دعا كرد تا راست شد . ديگر باره ابليس وسوسه كرد و هم قصد ساره كرد . باز چنان شد كه باوّل بار بود خشك . ملك باز توبه كرد . تا سه بار چنين شد . آخر توبه بصدق كرد و گفت حال شما
--> ( 1 ) - موكل بود ( 2 ) - لابه ( 3 ) - تا دستورى