ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
58
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء بيست و يكم هلاك شدن نمرود عليه اللعنة پس نمرود بفرمود مر لشكر را و مردمان را تا هر كسى هر روز سه هزار پشه مىكشتند . هرچند بيش مىكشتندى بيش مىگشتى ، تا چندان شدند كه هيچ نمىتوانستند خوردن و خفتن ، و بر هر يكى از ايشان هزاران پشه گرد آمده بودند . همه متحير شدند و درماندند ، و هلاك مىشدند . نمرود نيز درماند . بفرمود تا خانهء ساختند ريخته از مس ، و درى « 1 » ساختند كه چون فراز شدى هيچ شكاف نماندى و به مقدار نفس وى كه بيرون آمدى سوراخى بگذاشتند . آنگاه حق تعالى پشه را فرمان داد تا به آن شكاف درآمد . يك پرش بشكست از تنگى سوراخ ، بيامد و بر سر بينى نمرود بنشست . نمرود خواست كه بزند تا برود ، پشه ببينى او دررفت . نمرود خواست كه بيرون كند بمغزش دررفت . حق تعالى آن پشه را زنده بداشت در مغز وى تا مغزش بخورد سيزده شبان روز . پس نمرود بىطاقت شد . گفت چگونه كنم . بفرمود تا بوقها بساختند و مىزدند بر سر او تا آن آواز در سرش افتادى و آن پشه ساعتى از خوردن بيستادى از آواز بوق ، تا او را يكساعت قرار بودى . و اوّل كسى كه در دنيا بوق نهاد نمرود بود . از بهر اين علت را كه ياد كرديم كه آرام او در آن بود . پس چون چهل روز برآمد پشه بزرگتر شد و تاسهء نمرود بيشتر شد بفرمود تا مقرعهء بساختند و بر سرش مىزدند ده روز ] a 72 [ ديگر . پس طاقتش برسيد . آنگاه چون درماند و بيش چاره نيافت بفرمود مر خدم و حشم را كه به خدمت مىآئيد هر روزى ، و تازيانه مىزنيد بر سر من ، تا مرا آرام بود . همچنان ميكردند
--> ( 1 ) - و در وى درى