ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
59
قصص الانبياء ( فارسى )
تا رنجش كمتر شدى ، تا گاهى چند بىقرارتر شد ، بفرمود ، سرهنگان را و حشم و خدم خويش را تا بر وى بگريستندى و سيلى بر گردن او مىزدندى تا آرام يافتى . و حكمت آن بود كه حق تعالى او را خوارى او بنمود تا آن كسهاى كه او را سجده مىكردندى هم ايشان سيلى مىزدندى تا خلق بدانند كه مخلوق پرستيدن چه خوارى بود ، و نيز بدانند كه قاهر و قادر بر حقيقت خداوندست . چهل روز ديگر برآمد پشه در مغزش بزرگتر شد . پس از آن بفرمود سرهنگان با عمود بر سرش مىزدندى ، و نمرود خودى بر سرش نهاده بود تا آسيب زخم بسرش نرسد . چند روز برين برآمد مردمان همه در بلاى او درماندند . گفتند چه كنيم تا ما از وى برهيم . او را سپاهسالارى بود قوى ، خلق او را گفتند ما را ازو برهان كه درمانديم . گفت چگونه كنيم . پس روزى بيامد و عمودى بر سرش زد . سر او به دو پاره شد و پشه چندين كه كبوترى « 1 » بيرون آمد و بپريد . نمرود هم در ساعت بمرد . گويند لشكرش جمله بسبب او هلاك شدند و عذاب ايشان آن بود . و گويند ابرهيم و قومش بنواحى رفتند پشه آنجا كمى گشت « 2 » ، و گويند مقدار هزار تن با او برفتند . اين بود هلاكت نمرود . پس از آن ابرهيم از آن شهر برفت و آنچه از آن قوم بمانده بودند بگريختند ، از آنجا بهر جاى « 3 » افتادند ، و ابرهيم با قومش بديهى افتادند تا مسلمانان آنجا قرار گرفتند . پس آنگاه ملكى ديگر بنشست بمملكت از اهل بيت نمرود ، بشهرى ديگر
--> ( 1 ) - چون كبوترى ( 2 ) - كه پشه آنجا نمىگشت ( 3 ) - بجايهاى ديگر