ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
469
قصص الانبياء ( فارسى )
پس جرجيس با آن كاروان آنجا رسيد ، آن حالت بديد ، آتش افروخته و قومى بسيار آنجا جمع شده . پرسيد كه اين چه حال است ؟ گفتند ملكى است اينجا آتشى برافروخته است و بتى دارد افلون نام ، مىگويد هركه اين افلون را سجده نكند من او را بدين آتش بسوزم . جرجيس گفت من بارى اين بت را سجده نكنم و نه هيچكس را رضا دهم كه آن بت را سجده كند ، و ليكن نزديك او روم و او را بخداى خوانم تا مگر بخداى بگرود و اين خلق را به آتش نسوزد و بت را ] a 332 [ سجده كردن رها كند ، و اگر مرا برين حديث بسوزد يا بكشد روا دارم . آنگاه آن خواسته كه داشت و آن هديها كه از براى ملك آورده بود جمله بدرويشان داد . آنگه پيش ملك رفت . ملك خشمآلود نشسته بود . چون جرجيس را بديد گفت چه مردى و از كجا مىآيى ؟ گفت من يكى بندهام از بندگان خداى و نام من جرجيس است ، و از فلان جاى مىآيم . گفت اكنون پيش من بچه كار آمدهء ؟ گفت بدان آمدهام تا ترا بگويم كه اين بت پرستيدن باطلست و كفر است ، و تو اين بندگان خداى را بتپرستى چرا مىفرمايى ؟ و چرا نمىگذارى كه خداى را پرستند ؟ و تو نيز خداى را پرستى و اين خلق خداى را به آتش نسوزانى . و خداى تعالى ترا بيافريده است و روزى مىدهد و مملكت داده است ، چرا خداى را نپرستى و سجده نكنى ؟ چه خواهى ازين خلقان ضعيف ، و تو ازيشان ضعيفتر ؟ تو اين بندگان خداى چرا گمراه مىكنى و مىگوى كه چيزى را سجده كنيد كه در وى نه نفعست و نه ضرّ ؟ نه شنود ، و نه بيند . ملك او را پرسيد كه تو از كجا مىآيى ؟ گفت من اكنون از شام مىآيم . گفت اينجا بچه كار آمدهى ؟ گفت آمدم تا ترا بگويم تا دست ازين بت پرستيدن