ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
466
قصص الانبياء ( فارسى )
رسول بداد كشتن . آنگاه خداى تعالى او را بعقوبت آن بخورهاش مبتلا كرد ، و مىخوردش تا در آن بمرد . و اللّه اعلم . قصهء صدوشانزدهم حجاج بن يوسف بقصّه آمده است كه حجاج از بنى اسد و مردى قتّال بود ، تا چنين گويند كه هفتاد هزار تن را بدست خويش كشته بود جز آنكه ] b 132 [ بفرموده بود كشتن . تا روزى سعيد بن جبير را بديد گفت نام تو چيست ؟ گفت سعيد ، گفت تو شقيى نه سعيد . سعيد گفت پدرم بنام نهادن من از تو داناتر بود ، اگر شقى بايستى نام كردى . حجّاج گفت سرش ببرّيد . سعيد بخنديد . حجاج گفت : چرا مى - خندى ؟ گفت از دليرى تو بر معصيت . آنگاه گفت يا رب پس از كشتن من او را بر كسى ديگر مسلّط مكن . حق تعالى دعاى او را اجابت كرد و خوره در اندامش افتاد و خواب و قرارش برفت و در آن بمرد . يكى او را بخواب ديد و پرسيد كه خداى تعالى با تو چه كرد ؟ گفت بفرمود تا مرا بكشتند بعوض هر يكى كه كشته بودم يك بار ، و بعوض سعيد بن جبير مرا هفتاد بار بكشتند . گفت اميدت هست ؟ گفت هست . و بحكايت آمده است كه روزى سايلى ازو چيزى خواست مال بسيار بدادش تا حجاج زنده بود دعاء نيكوش مىكرد و پس مرگ همچنان بخوابش ديد كه دعا بيشتر كن . گفت پنداشتم كه پس مرگت سود ندارد . گفت مىدارد . سايل در دعا زيادت كرد . بار ديگر بخوابش ديد كه گفت بسبب دعاى تو مرا بيامرزيد . سايل گفت معرفت با تو هست ؟ گفت بلى ، براى سه كار را : يكى آنكه هفت بار