ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
465
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء صدوپانزدهم يزيد بن معاويه چنين گويند كه چون معاويه را اجل فراز رسيد يزيد را بخواند و وصيّت كرد كه چون من بميرم فلان و فلان را از ياران بخوان تا مرا بگور نهند ، چون خشت راست كنند شمشير بكش بگو شما را اتفاق هست باميرى من و اگر نه شما را ] a 132 [ بكشم . همچنان كرد و اميرى بگرفت . و دشمنى حسن و حسين در دل او بود . چون اميرى برو قرار گرفت سپاهى بزرگ گرد كرد ، و عمر بن سعد را بريشان امير كرد ، و گفت بايد كه برويد و او را بگيريد يعنى حسين را ، و پيش من آريد . چون حسين رضى اللّه عنه خبر يافت كربلا را حصار گرفت . عمر سعد بيامد و سر آب بگرفت . حسين از حصار فرود آمد و امان خواست ، و گفت مرا چندان امان ده كه يك شربت آب بخوارم . امانش ندادند و بگرفتند و سرش بريدند و بشام بردند ، و گفتند سر بهترين خلق آورديم . يزيد گفت چون دانستيد كه او بهترين خلقست ! و يزيد سر حسين را پيش خويش بنهاد و قضيب بر لبش مىزد ، يارى از ياران رسول پيش او درآمد ، و گفت يا يزيد شرم ندارى از خداى عزّ و جلّ كه قضيب مىزنى بر لب كسى كه پيغمبر خداى برو بوسه داده بود ! يزيد بفرمود تا او را بكشتند . يارى ديگر درآمد و گفت يا يزيد مكن و از خداى بترس كه تو با عذاب او طاقت ندارى كه اين سر بهترين خلقست كه تو قضيب بر لب او مىزنى ! او را نيز بفرمود [ كشتن ] ، و همچنين برين سخن هفت تن را از ياران