ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

462

قصص الانبياء ( فارسى )

[ قصهء صدوسيزدهم ] قصهء خلافت على بن ابى طالب رضى الله عنه « 1 » آنگه كه على بن ابى طالب رضى اللّه عنه و معاويه سر برآوردند ، هر يكى گفتند خليفتى مراست ، و معاويه گفت ولايت عثمان بمشورت ياران بود و ولايت تو بمشورت صحابه نيست . على گفت رسول عليه السّلام گفت امامت قريش راست . عايشه رضى اللّه عنها بيرون آمد بر اشترى نشسته ، يك پاى اشتر ببريدند بسه پاى بايستاد . پاى ديگرش ببريدند ، به دو پاى بايستاد . پاى ] b 922 [ ديگرش ببريدند ، بيك پاى بايستاد . على گفت هركه مهار اشتر بگيرد دست آن كس ببرم و حرب مىكرد على با معاويه تا خلقى بسيار كشته شد . گفت صلح بايد كرد به چيزى . معاويه حاكمى بيرون كرد از لشكر خويش عمرو بن العاص را ، و على نيز ابو موسى الاشعرى را بيرون كرد ، و منبر بنهادند در ميان دو لشكر . ابو موسى الاشعرى برآمد ، گفت على را از اميرى بيرون آوردم چنان كه اين انگشترى خويش را از انگشت بيرون . پس عمرو بن العاص بر منبر آمد و گفت معاويه را باميرى در آوردم چنان كه اين انگشترى را در انگشت كردم . بانگ برخاست از لشكر على بيرون آمد از پس آنكه صلح كرده بودند . گفتند اگر معاويه كافر است صلح چگونه شايد كردن با وى . على رسول فرستاد ، گفت خداى عزّ و جل ميان زن و

--> ( 1 ) قصهء صدوسيزدهم على رضى الله عنه و معاويه چون عثمان كشته شد على گفت خلافت مراست و معاويه گفت مراست . در ميان ايشان عداوت غالب شد . حرب كردند تا صد و بيست هزار مرد كشته شد ، و گويند هشتاد هزار مرد كشته شد . آنگاه مردمان در ميان افتادند و گفتند صلح بايد كردن . على رضى اللّه عنه رسولى سوى ايشان فرستاد ، رسول على را گرفته بكشتند . على سوى ايشان رفت و گفت رسول مرا كى كشته است ؟ به من بدهيد . گفتند ما همه كشتيم . على گفت آنكه كشتيد همه برخيزيد . همه برخاستند . گفت آنكه كشت همه بنشينيد . همه بنشستند . على روى سوى ياران خويش كرد و گفت بشنيدند از رسول صلى اللّه عليه و سلّم كه اگر