ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

460

قصص الانبياء ( فارسى )

و گويند كه عثمان بن عفّان هزار اشتر بيك غزو بداد ، و نه صدوپنجاه بغزوى ديگر بداد و هفتصد اسب . و گويند كه رسول عليه السلام در حايطى نشسته بود از حايطهاى انصاريان ، عثمان بيامد و در بزد . چون درآمد رسول عليه السلام زانو بپوشانيد ، و پيش ابو بكر و عمر نپوشيده بود . گفتند پيش عثمان چرا پوشيدى ؟ گفت شرم دارم از آن كس كه فرشتگان آسمان از وى شرم دارند . و گويند كه معاويه عامل وى بود بشام ، و بر مسلمانان جور مىكرد . قصه نبشتند بعثمان رضى اللّه عنه بفرمود تا نامه عزلش نبشتند ، و اميرى شام بمحمد ابن ابى بكر داد ، و منشور بفرمود نبشتن . دبير نامه نبشت كه چون محمد ابن ابى بكر نزد تو آيد او را بكش در ساعت و سرش ] b 822 [ سوى من فرست ، و دبير مروان بن حكم بود . محمد بن ابى بكر در راه بيافت و بخواند . در ساعت بازگشت و گفت مرا نامهء ولايت دادى و ديگر نامه بهلاك من نبشتى . عثمان گفت مرا ازين خبر نيست . گفت مروان بن حكم را بدست من ده تا بكشم . گفت ندهم كه من شنيده‌ام از رسول كه نشايد كشتن مسلمانى الا بسه جرم ، يكى آنكه زنا كند از پس آنكه محصن بود ، و يا مرتد شود از پس آنكه مسلمان شده باشد ، و يا مؤمنى

--> عثمان بفرمود تا نامه نبشتند بعزل او ، و محمد بن ابى بكر را بر سر ايشان امير كرد ، و وزير نيك‌خواه معاويه بود . از عثمان نامه نبشت پيش معاويه كه چون محمد بن ابى بكر پيش تو آيد بايد سرش ببرى و پيش من فرستى . در راه كه مىرفتند نامه بمحمد رسيد . چون محمد آن نامه بديد بازگشت و پيش عثمان آمد و گفت مرا ازين خبر نيست و دبير و وزير عثمان مروان ابن - الحكم بود . محمد گفت بما ده او را تاش بكشيم . عثمان گفت ندهم كه از پيغامبر صلى اللّه عليه و سلم شنيدم كه گفت مسلمان را نشايد كشتن مگر بسه چيز ، بزنا كه محصن باشد ، يا خون مسلمانى بريزد ، يا مرتد شود . غوغا گرد آمدند بكشتن او . عثمان را چهارصد غلام حبشى بود شمشيرها بكشيدند و گفتند ما را دستورى ده تا غوغا را باز داريم . عثمان گفت هركه شمشير