ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

451

قصص الانبياء ( فارسى )

آمد و رسول را صلى اللّه عليه و سلّم آگاه كرد و گفت يا رسول اللّه بر وى نماز كن ، پس جبريل پرى بزد و هرچه كوه بود از چشم رسول دور كرد تا رسول و ياران بر وى نماز كردند . قصهء صدوهشتم عايشه و صفوان ابن عبّاس [ گويد ] رضى اللّه عنهما كه رسول صلى اللّه عليه و سلّم بهر غزوى كه برفتى زنى با خود ببردى . بغزوى عايشه را رضى اللّه عنها با خود برده بود . چون بازگشت بيك منزلى مدينه فرود آمد . و عادت رسول آن بود كه چون خواستى ] b 322 [ رفتن بفرمودى تا سه بار طبل بزدندى ، يك بار بارها بربستندى ، و بار دوم بر اشتران بار كردندى ، و سيم بار روانه شدندى . چون طبل نخستين بزدند عايشه از هودج بيرون آمد بشغلى ، و همه بر آن بار اول برداشتند و برفتند . چون عايشه بازگشت قوم رفته بودند . او بر جاى بماند . و عادت رسول عليه السّلام آن بودى كه دو سه بار عايشه را آواز دادى . آن شب چون آواز داد پاسخ نشنيد . نگاه كرد عايشه را نديد . لشكر را گفت فرود آيد . فرود آمدند و گفتند چه افتاد كه رسول فرود آمدن فرمود ، كه اينجا آب نيست تا طهارت و نماز كنيم . مردى بود در لشكر رسول عليه السّلام نامش صفوان بود . مردى سخت پارسا ، و هر وقت كه لشكر برداشتى او قرار كردى تا اگر كسى چيزى فراموش كرده بودى وى برداشتى و بلشكرگاه آوردى ، و به خداوند « 1 » باز رسانيدى . وى آن شب بر عادت خويش قرار كرده بود . چون بامداد شد صفوان نگاه كرد عايشه را ديد آنجا

--> ( 1 ) - خداوند آن چيز طلب كرده .