ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
452
قصص الانبياء ( فارسى )
نشسته . بيامد و گفت تو عايشهء ؟ گفت آرى . صفوان از اشتر فرود آمد و روى بگردانيد و او را گفت بر اشتر نشين . عايشه برنشست ، او مهار اشتر بگرفت و روى بلشكرگاه نهاد . چون بكرانهء لشكرگاه رسيد عبد اللّه بن ابىّ بكرانهء لشكرگاه فرود آمده بود . چون عايشه را ديد بر اشتر نشسته و صفوان مهار اشتر گرفته ، عبد اللّه گفت بيزار نيست عايشه از صفوان و نه صفوان از عايشه . و اين حديث در ] a 422 [ لشكرگاه افتاد تا خبر برسول رسيد . رسول غمگين شد و روى بر عايشه ترش كرد . چون بنيمهء راه رسيد عايشه از آن غم نالان شد چنان كه چون بمدينه رسيد نتوانست برخاستن . و هرگاه كه عايشه بيمار شدى رسولش عيادت كردى مگر ازين بار كه نه پرسيد و نه كس فرستاد . و هر روز نالانيش زيادت مىشد . عايشه دستورى خواست كه بخانهء پدر رود ، رسول گفت شايد . عايشه اميد مىداشت كه بشفقت دستورى ندهد . چون دستورى داد ، عايشه را غم بر غم زيادت شد و نوميد بخانهء پدر شد « 1 » ، و بيمار بخفت ، و رسول هيچ بعيادت او نرفت و هرگاه كه ابو بكر را بديدى گفتى كه بيمار شما چگونه است . چون رسول بعايشه كس نفرستاد و نپرسيد ، عايشه از نوميدى چشم پر آب شد ، و بخداى بناليد و گفت يا رب اگر ترا با حبيب خود عتابيست اين ضعيفه در ميانه چه كرد كه او را درين « 2 » درد مبتلا كردى . خداى تعالى بر آب چشم عايشه رضى اللّه عنها رحمت كرد و هفده آيت بر پاكى او بفرستاد و صفوان را پاكيزه گردانيد بر زبان جبريل عليه السّلام . رسول صلى اللّه عليه و سلّم منادى فرمود : الصّلوة جماعة . خلق گرد آمد « 3 » و رسول
--> ( 1 ) - در خانهء پدر بيستاد ( 2 ) - بدين ( 3 ) - آمدند