ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
442
قصص الانبياء ( فارسى )
آن كافران امان خواستند . ياران گفتند شما را امان كه از آن جايگاه بيرون آييد و آنچه ستوران شما بردارند شما را . ايشان بارها برنهادند و بيرون آمدند . ياران رسول كمان در پايهاى ستوران ايشان مىافكندند تا برمىجستند و آنچه بريشان بود مىافكندند ، و ياران همه برمىداشتند . و ايشان همه بخان و مان بشام افتادند . و اول كسى كه از عرب از خان و مان خويش بيرون افتادند ايشان بودند . قصه صد [ و ] چهارم فتح مكه در قصّه چنين آمده است كه پيغامبر ما صلى اللّه عليه و سلّم بعام حديبيّه با اهل مكّه عهد كرده بود كه هركه از ما بنزديك شما آيد باز دهيد و هركه از شما بنزديك ما آيد باز دهيم . و بنو خزاعه در عهد رسول بودند . روزى تنى چند از بنو خزاعه ببنو بكر مىگذشتند ايشان را بگرفتند و بكشتند از دشمناذگى رسول عليه السّلام . بنو خزاعه پيش رسول آمدند و ازو يارى خواستند . رسول كار رفتن ساختن گرفت . و بو سفيان از مكّه بروم رفته بود بنزديك هرقل . خبر به دو ] b 812 [ رسيد . گفت عهد شكستن نيكو نبود . بمدينه آمد پيش ابو بكر [ و گفت ] از ياران محمد نزديكتر از تو هيچكس نيست ، بايد كه مرا امان دهى . ابو بكر گفت من نتوانم بىدستورى رسول كس را امان دادن . پيش عمّر رفت و امان خواست . هم نيافت . پيش فاطمه رفت رضى اللّه عنها و گفت از اهلبيت محمّد هيچكس از تو مباركتر نبود ، بايد كه مرا امان دهى . گفت نه اين كار زنانست . پيش حسن و حسين رفت و ازيشان امان خواست . گفتند اين كار ما نيست .