ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

443

قصص الانبياء ( فارسى )

بنزديك على رفت و امان خواست . و على گاه‌گاه طيبت كردى ، گفت و يحك خويشتن را خود امان ده . گفت چگونه دهم ؟ گفت دست بر دست زن و بگوى خود را امان دادم . همچنان كرد و از پيش على بيرون آمد و به مكه آمد . اهل مكّه گفتند يا ابا سفيان كجا بودى ؟ گفت بمدينه بودم و چنين و چنين كردم ، و خود را امان دادم . گفتند اگر چنين خواستى كرد بمدينه چرا مىرفتى ، هم اينجا خود بايستى كرد . ديگر روز برخاست و بمدينه باز آمد و بنزديك عبّاس درآمد كه ايشان را با هم دوستى بود و ازو امان خواست . عباس او را امان داد و پيش رسول آمد و قصّه بگفت . رسول گفت روا داشتم . پس رسول بفرمود تا طبل بزدند و سپاه بيرون رفتند . رسول گفت يا عم پيش رو ، و ابو سفيان را بازدار تا سپاه بگذرد . عباس اسب براند . چون بو سفيان بديد كه عباس مىآمد پنداشت كه بدان مىآيد ] a 912 [ كه او را بگيرد . گفت يا عبّاس در دين شما خيانت نشايد ، چونست كه مرا امان دادى و اكنون خلاف مىكنى ؟ عبّاس گفت بدان نيامده‌ام كه عهد را خلاف كنم و ليكن بيست تا سپاه بگذرد . آنگاه عباس و ابو سفيان بر كرانهء از راه بيستادند ، فوج‌فوج مىگذشت و بو سفيان نظاره مىكرد تا رسول صلى اللّه عليه و سلّم در رسيد با سه هزار مرد انصارى . و گويند با چهار هزار مرد از فرق سر تا بقدم پوشيده . بو سفيان گفت يا عباس اين كيست ؟ گفت رسول خداى است با انصاريان . ابو سفيان گفت يا عبّاس اسلام بر من عرضه كن . عباس اسلام برو عرضه كرد . بو سفيان مسلمان شد . رسول را عليه السلام خبر كردند . رسول تكبير كرد و ياران همه تكبير كردند . رسول سخت شاد شد . عباس گفت يا رسول اللّه او مردى بزرگست بايد كه او را نيكوى كنى و دلش خوش كنى . رسول گفت هرچه او خواهد بدادم . بو سفيان گفت آن خواهم كه چون بمكّه [ در آييم ] كسى گرد سراى من و قرابات من نگردد .