ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

430

قصص الانبياء ( فارسى )

بر آن حال در ميان كشتگان افتاده . و سبب كشتن او آن بود كه هند مر وحشى را بخواند غلام مطيع بن عزى را و گفت تو اگر حمزه را بكشتى مر ترا بخرم و آزاد كنم ، و هرچه مرا درم و دينارست نيمه به تو دهم . وحشى بيامد ، و بر راه‌گذر حمزه رضى اللّه عنه پنهان شد . حمزه مىگذشت . وحشى نگاه كرد زير بغلش گشاده بديد حربتى بزد ] b 112 [ و بديگر سو بيرون گذاريد . حمزه از اسب در افتاد . هند بيامد و شكم او بشكافت و جگرش بيرون كرد و بخورد ، و گوش و زبان و فرجش ببريد و در رشته كشيد و در گردن آويخت . چون حمزه را بر آن حال بديدند خروش و زارى از ياران برآمد . و رسول زارىكنان بيامد و سر حمزه را بر كنار نهاد و بسيار بگريست ، و گفت بنگريد تا نزد هيچ‌كس كفن يابيد ؟ طلب كردند بدان مقدار كرباس يافتند كه سر وى بپوشيدند ، و پارهء گياه بر پاى پوشيدند ، و رسول عليه السّلام بر وى نماز كرد . و كشتگان را مىآوردند و رسول بريشان نماز مىكرد . آنگاه رسول گفت اگر نه آنستى كه خواهر وى سخت غمناك شود ، و اگر نه او را اينجا بماندمى تا او را مرغان و نخجيران بخوردندى تا خداى تعالى او را روز قيامت از شكم مرغان و نخجيران حشر كردى . پس رسول عليه السّلام على را بمدينه فرستاد كه برو و مردمان را خبر كن كه من زنده‌ام كه ايشان آن آواز شنيده بودند . على بمدينه آمد ، فاطمه را ديد گريان و زارىكنان . فاطمه چون على را بديد پرسيد كه يا على خبر پدرم چه دارى ؟ گفت زنده است . سه بار پرسيد و هر بار بيهوش مىشد . و خلق مدينه بر على گرد آمدند و شكر كردند كه رسول بسلامتست . چون رسول عليه السّلام بمدينه درآمد زنان را ديد كه بر كشتگان خويش