ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

429

قصص الانبياء ( فارسى )

و رسول آن خون را در روى خويش مىماليد . پرسيدند كه يا رسول اللّه چرا چنين مىكنى ؟ گفت مىترسم چه اگر يك قطره خون من بر زمين چكد نيز نبات بر نيايد . و ياران همه غمگين شدند ، و ابو بكر و عمّر و عثمان و على مىگرستند . يارى پرسيد ايشان را كه چرا مىگرييد ؟ گفتند رسول كشته شده است . گفت اندوه مبريد كه رسول زنده است و بفلان جاى است . ايشان شاد شدند و برنشستند و بنزديك رسول آمدند عليه السّلام و رسول [ را ] بر اسب نشاندند . چون كافران ديدند كه رسول زنده است حمله آوردند . على بازگشت و ايشان را ] a 112 [ هزيمت بكرد . سلمان پس پشت مصطفى بود هر تيرى كه بيامدى خود را پيش داشتى تا بمصطفى نرسيدى ، و عباس لگام اسب رسول گرفته بود . چون بنزديك كوه رسيدند رسول بر كوه نمىتوانست رفت ، على كتف بداشت تا رسول پاى بر كتف على نهاد و بر كوه برآمد . و ياران گرد بر گرد رسول غمناك بنشستند براى آن مؤمنان كه كشته شده بودند . ناگاه خالد بن الوليد با جماعت بر سر كوه برآمد ، چون رسول او را بديد غمناك شد دعا كرد و گفت يا رب اين لختى ياران من كه مانده‌اند كه ترا مىپرستند . اگر ايشان نيز كشته شوند در روى زمين كسى نماند كه ترا پرستد . يا ربّ تو ايشان را ازين دشمن نگاه دار . خداى تعالى بيمى و فزعى از مؤمنان در دل ايشان انداخت تا همه هزيمت شدند و بازگشتند . و رسول على را بفرستاد كه برو بنگر تا بكجا ميروند ، اگر بمدينه روند بخداى كه ما نيز برويم و با ايشان حرب كنيم . على بيامد و نگاه كرد ايشان را ديد كه روى بمكّه نهاده بودند . بيامد و رسول را آگاه كرد . رسول از كوه فرود آمد و كشتگان را نگاه مىكرد . على حمزه را ديد