ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
412
قصص الانبياء ( فارسى )
آنگاه جبريل گفت يا محمّد تو پيغامبر اين امّتى و خاتم پيغامبرانى و من جبريلم رسول ربّ العالمين . رسول از آنجا بازگشت و بنزديك خديجه آمد و گفت يا خديجه آنكه چندين وقت مرا مىخواند امروز ظاهر شد و به من آمد و مرا چنين گفت . خديجه پيش ورقه رفت و گفت ، يا عمّ هيچ يافتهء در كتب كه به آخر الزمان پيغامبرى بيرون آيد حال او چنين ؟ گفت بلى در زبور يافتهام كه چون عيسى را عليه السّلام باسمان برند از پس آن طاوس الملائكه فرود آيد ببهترين خلايق بگزاردن وحى ، و آن را نشانهاى بسيارست . پس گفت يا خديجه او را بگوى كه چون اين صورت پيش تو آيد مرا خبر كن . چون ترا بگويد كه آمد ، موى خويش برهنه كن ، اگر ناپديد شود بدانكه طاوس الملائكه است . خديجه باز آمد و رسول را گفت كه چون آن شخص بيايد مرا خبر كن . يك ساعت ببود جبريل عليه السّلام بيامد . رسول گفت يا خديجه اينك آمد . خديجه موى خويش گشاده كرد گفت اكنون مىبينى ؟ گفت نه . خديجه موى بپوشيد . گفت مىبينى ؟ گفت اينك آمد . سه بار همچنين كرد و هرگاه كه موى بگشادى ] b 102 [ ناپديد شدى ، و هرگاه كه بپوشيدى ظاهر شدى . خديجه دانست كه جبريل است برفت و ورقه را از آن حال خبر داد . ورقه گفت اينست آن پيغمبر آخر الزمان كه در زبور و در ديگر كتبها يافته بوديم . و اول كسى كه برسول بگرويد از زنان خديجه بود رضى اللّه عنها . و خديجه پس از وحى رسول صلوات اللّه عليه پنج سال بزيست ، پس وفات يافت . و رسول از آن مال خديجه فراخى مىكرد و مىبخشيد كه او را هيچ بازداشت نبود . و خلق همه برو بدان سخاوت و امانت گرد آمدند و همه اتفاق كرده بودند كه اگر ابو طالب