ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
411
قصص الانبياء ( فارسى )
كه نكاحست . و ورقه مست خفته بود . چون از خواب بيدار شد انبوهى ديد و بانگ دف شنيد ، متحير شد . خديجه را پرسيد كه چه بوده است ؟ خديجه گفت مرا بزنى بمحمّد دادى . خلق شادى مىكنند . ورقه گفت به دو راضى شدى پس از آنكه ترا كسرى و قيصر مىخواستند و ايشان را نپسنديدى ! اكنون يتيم بو طالب را پسنديدى ! خديجه گفت چرا نپسندم كه حسب و نسب دارد ، و قوت و شجاعت دارد ، و امانت و صيانت دارد ، و جمال و كمال دارد . اگر مال ندارد من او را چند مال دهم كه قيصر و كسرى را نباشد . چون ورقه اين سخن را بشنيد دانست كه خديجه را در آن رضاست ، بيرون آمد و رسول را بخواند و بسيار نيكوى گفت و خبر در مكّه افتاد كه خديجه در عقد محمّد آمد . بسيار شادى كردند . و رسول را صلى اللّه عليه و سلّم از خديجه فرزندان آمد . سه پسر و چهار دختر . نام پسران قاسم و طاهر و ابراهيم ، و نام دختران رقيه و فاطمه و زينب و ام كلثوم . چون نزديك وحى رسيد هر وقت بتنهايى آوازى شنيد كه يا محمد ، و كسى را نديدى . خديجه را گفت كه من آوازها مىشنوم و كس را نمىبينم مىترسم كه نبايد كه ديوانه گردم . و هيچ چيز بر پيغامبر صلى اللّه عليه و سلّم دشمنتر از ديوانگى نبودى و هيچ چيز دوستتر از عقل تمام نبودى . خديجه او را گفت مترس كه خدايت نگاه دارد ، و چنين دانم كه خداى تعالى ترا پيغامبرى خواهد دادن . چون چهل سالش تمام شد وحى آمدش و آن ] a 102 [ چنان بود كه جبريل عليه السّلام بيايد بنزديك او ، يك پر بمشرق و ديگر پر به مغرب ، و گفت السّلام عليك يا محمّد . رسول جواب داد و گفت و عليك السّلام . گفت اقراء ، بخوان . رسول گفت لست بقارى . گفت چگونه خوانم كه خواننده نيستم . پس جبريل عليه السّلام رسول را گرفت و يكى در جنبانيد و گفت : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي ( الى قوله ) لَيَطْغى . « 1 »
--> ( 1 ) - العلق 1 - 6