ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

405

قصص الانبياء ( فارسى )

كه اى مادر هر روز اين برادران من كجا مىروند ؟ حليمه گفت كه بدشت مىروند بشبانى . گفت يا مادر من يك روز با ايشان بروم . حليمه گفت نيك آيد . پس محمّد را با پسران بفرستاد و ايشان را وصيت كرد كه او را نيكو داريد و هرگاه كه نان و آب خواهد بدهيد ، و اگر دلش تنگ شود زود باز آريد ] a 791 [ . چون بدشت بيرون شدند فريشتگان بيامدند و دست او را بگرفتند و از ميان كودكان بيرون بردند ، و برفتند . ايشان چون آن بديدند به خانه بازگشتند ، رويها زرد شده . چون حليمه ايشان را بر آن حال بديد گفت شما را چه رسيده است ، و محمّد كجاست ؟ ايشان گفتند يا مادر جماعتى بيامدند و دست محمد را بگرفتند و از ميان ما بيرون بردند ، هرچند كه گفتيم كه او غريبست ، مبريد سود نداشت . حليمه چون اين سخن بشنيد غمناك و اندوهگين شد ، و برخاست و بطلب محمّد بيرون آمد . او را ديد كه مىآمد روى زرد شده . حليمه او را گفت اى جان مادر كجا بودى ؟ گفت دو سه تن بيامدند و دست مرا بگرفتند و بر بالاى بردند ، طشتى ديدم از زر صرخ و آب دستانى از نور آنجا نهاده ، مرا بخوابانيدند و سينهء مرا تا بناف بشكافتند و دل مرا بيرون آوردند و در آن طشت نهادند ، يكى آب مىريخت و يكى مىشست ، و دل مرا پر از حكمت و علم و پر نور كردند ، و باز جاى بنهادند ، و بدوختند ، چنان كه مرا هيچ رنج نرسيد از شكافتن و دوختن ، و اثر آن دوختگى پيدا بود چنان كه جراحتى ، و آن طشت و آب دستان از بهشت بود و آب از حوض كوثر بود . گفتند پاك آمدى بدينجهان و پاك‌تر شدى . و بروايتى ديگر آمده است كه رسول گفت عليه السّلم كه فريشتهء دست به شكم من در كرده و دل مرا بيرون آورد و خونى سياه ازو بيرون انداخت و گفت اين مهرهء شياطين است و دل مرا فراز كرد ، و انگشترى داشت دل مرا بدان مهر